تبليغاتX
بانک سوالات و شبهات دینی
امام صادق عليه السلام مى فرمايد: بهترين عبادت آن است كه همواره درباره خدا و قدرتش تفكر كنى
بانک سوالات و شبهات دینی

مطالب زیبای رو از کتاب(پیکار های امام علی در ایام حکومت)براتون گذاشتم حتما کامل مطالعه کنید و نظر خودتون لطف بفرمائید اعلام کنید مطالب ذیل به صورت کامل و بدون تغییر در اون گذاشته و خودم که مطالعه کردم خیلی جالب بود.

نامه‏های عایشه به سران شهرها

2117.تاریخ الطبری: عایشه برای افراد سرشناس بصره نامه نگاشت و نیز برای احنف بن قیس، صبرة بن شیمان وسرشناسانی همانند آنان، نامه نوشت.آن گاه از مکّه بیرون رفت تا به چاهی در منطقه باهله (در چهار میلی بصره) رسید و منتظر جواب ماند.(1)

2118.الکامل فی التاریخ: عایشه برای کوفیان نامه‏ای نوشت و افتخاراتشان را برشمرد و به آنان فرمان داد که مردم را از علی‏علیه السلام دور سازند و آنان را به جستجوی قاتلان عثمان برانگیخت، و برای مردم یمامه و مدینه نیز نامه‏هایی در باب افتخاراتشان نوشت.(2)

2119.تاریخ الطبری- به نقل از مُجالد بن سعید-: وقتی عایشه وارد بصره شد، نامه‏ای بدین مضمون به زید بن صَوحان نوشت:

از امّ المؤمنین عایشه دختر ابو بکر، محبوبه پیامبر خدا، به فرزند با اخلاصش زید بن صوحان. امّا بعد؛ هرگاه این نامه‏ام به دستت رسید، به سوی ما حرکت کن و ما را در این کار، یاری رسان و اگر چنین نکردی، پس [ حدّاقل ]مردم را از علی دور ساز.

زید در جواب او نوشت:

از زید بن صوحان، به عایشه دختر ابو بکرِ صدّیق، محبوبه پیامبر خدا.امّا بعد؛ من فرزند با اخلاص توام، اگر از این کار، کناره‏گیری نمایی و به خانه‏ات برگردی؛ وگرنه نخستین کسی خواهم بود که تو را طرد می‏کنم.

زید بن صوحان گفت: خدایْ اُمّ المؤمنین را رحمت کند که دستور یافت در خانه‏اش بنشیند و ما مأمور پیکار شدیم؛ ولی او دستوری را که به او داده شده بود، کنار نهاد و ما را نیز بدان فرمان داد، و آنچه را ما بدان مأمور شده بودیم، او انجام داد و ما را از انجام دادن آن باز داشت.(3)

----------------

  1. تاریخ الطبری: 461/4، الکامل فی التاریخ: 316/2.نیز، ر.ک: البدایة والنهایة: 232/7.تاریخ الطبری: 461/4، الکامل فی التاریخ: 316/2.نیز، ر.ک: البدایة والنهایة: 232/7.
  2. الکامل فی التاریخ: 322/2.نیز، ر.ک: تاریخ الطبری: 472/4، البدایة والنهایة: 234/7.
  3. تاریخ الطبری: 476/4، الکامل فی التاریخ: 319/2، العقد الفرید: 317/3

-----------------------

استرجاع عایشه به هنگام رسیدن به آبگاه حَوأب(1)

2123.تاریخ الیعقوبی: جمعیّت، شبانگاه از کنار آبگاهی گذشتند که «آب حَوْأب» نامیده می‏شد. سگان منطقه به روی آنان پارس کردند. عایشه گفت: [ نام ]این آبگاه چیست؟ یکی از آنان گفت: آبگاه حَوْأب.عایشه گفت: إنّا للَّه وإنّا إلیه راجعون. مرا بازگردانید! مرا بازگردانید! این، همان آبی است که پیامبر خدا به من فرمود: «تو آن کس مباش که سگ‏های حَوْأب به رویش پارس می‏کنند(2)

2124.شرح نهج البلاغة- به نقل از ابن عبّاس و عامر شعبی و حبیب بن عُمَیر-: چون عایشه به همراه طلحه و زبیر از مکّه به بصره حرکت کرد و از راه آب حَوأب- همان آبی که از آنِ بنی عامر بن صعصعه است- گذشتند، سگان به روی آنان پارس کردند و شترهای چموش آنان، رَم کردند.

یکی از آنان گفت: خداوند، حَوأب را لعنت کند؛ چه قدر سگانش بسیارند! وقتی عایشه نام حَوأب را شنید، گفت: آیا این آبگاه حَوأب است؟ گفتند: آری.

گفت: مرا بازگردانید! مرا بازگردانید! از وی پرسیدند: مگر چه شده؟ چه حادثه‏ای پیش آمده است؟

گفت: من خود شنیدم که پیامبر خدا می‏فرمود: «گویا می‏بینم سگان آبگاهی که حَوأب نامیده می‏شود، بر روی یکی از زنانم پارس می‏کنند».

سپس رو به من کرد و فرمود: «ای حُمَیرا، مبادا که تو آن زن باشی!».

زبیر به وی گفت: آرام باش.خداوند، تو را رحمت کند! ما از آبگاه حَوأب، فرسنگ‏های بسیاری گذشته‏ایم. عایشه گفت: آیا کسی هست که به گفته تو شهادت دهد که این سگانِ پارس کننده بر آبگاه حَوأب نیستند؟

زبیر و طلحه با کمک هم، پنجاه بادیه‏نشین برای او گِرد آوردند و مبلغی را نیز برای آنها مقرّر داشتند و آنان برای عایشه سوگند یاد کردند و شهادت دادند که این آب در منطقه حَوأب نیست، و این، نخستین شهادت دادن دروغ در اسلام بود.

سپس عایشه به راه خود ادامه داد.(3).

2125.الجمل- به نقل از عرنی، که راهنمای جملیان بود-: به همراه آنان حرکت کردم.از هیچ وادی و آبگاهی نگذشتم، جز آن که نامش را از من می‏پرسیدند تا این که به آبگاه حَوأب رسیدیم. سگان آن به روی ما پارس کردند. جملیان پرسیدند: این چه آبگاهی است؟ گفتم: آبگاه حَوأب.

عایشه با صدایی بلند، فریاد کرد و بر پهلوی شترش زد و او را خواباند و گفت: به خدا سوگند، من همان «گذر کننده بر سگان حَوأب» هستم.مرا بازگردانید! این را سه مرتبه گفت و سپس شترش را خوابانید و آنها نیز شترانشان را گِرد شتر عایشه خواباندند. آنان بر نظر خود، اصرار می‏ورزیدند و عایشه نظرشان را نمی‏پذیرفت و تا روز بعد در همین وقت برجای ماندند.

ابن زبیر، نزد عایشه آمد و گفت: خودتان را نجات دهید! خودتان را نجات دهید! به خدا سوگند، علی بن ابی طالب به شما نزدیک شده است.

آنان حرکت کردند و مرا دشنام دادند. من هم بازگشتم.(4)

2126.پیامبر خداصلی الله علیه وآله- به زنانش-: کاش می‏دانستم کدام یک از شما همراه شترِ پرکُرکْ صورت هستید که سگان حوأب بر روی او پارس می‏کنند و در چپ و راست او، بسیاری کشته می‏شوند و پس از آنچه نزدیک شده بود، نجات می‏یابد.(5)

2127.المستدرک علی الصحیحین- به نقل از اُمّ سَلَمه-: پیامبرصلی الله علیه وآله از قیام یکی از همسران خود، یاد کرد. عایشه خندید. سپس [ پیامبر خدا ] فرمود: «بنگر ای حمیرا که تو آن فرد نباشی». آن گاه به علی‏علیه السلام رو کرد و فرمود: «اگر تو عهده‏دار کار او شدی، با وی مدارا کن».(6)

یادداشت:

ناصر الدین آلبانی (م )1417(7) در کتاب سلسلة الأحادیث الصحیحة، پس از گزارش حدیث «سگان حوأب» نوشته است:

به راستی که این حدیث، دارای سند درست است و در متن آن، ایرادی نیست. نهایت اشکالی که در آن به چشم می‏خورد، این است که عایشه، آن‏گاه که دانست در منطقه حوأب است، می‏بایست باز می‏گشت و این حدیث، دلالت دارد بر این که او بازنگشت؛ ولی این امر در شأن اُمّ المؤمنین نیست که به وی نسبت داده شود.

امّا پاسخ ما: چنین نیست که آنچه از بزرگان سر می‏زند، در شأن آنان باشد؛ زیرا عصمت و پاکی، تنها از آنِ خداوند یگانه است. برای اهل سنّت، شایسته نیست درباره افرادی که نزدشان محترم‏اند، غلو کنند تا آن جا که آنان را هم‏تراز امامان معصوم شیعه قرار دهند.ما تردید نداریم که بیرون آمدن عایشه، از اصل، خطا بود و از این رو، وقتی تصمیم به بازگشت گرفت که فهمید خبر پیامبرصلی الله علیه وآله در سرزمین حوأب، تحقّق یافته است؛ لیکن زبیر با این سخن، او را قانع ساخت تا از بازگشت، صرف نظر کند که: «امید است که خداوند، به‏واسطه تو در میان مردمان، صلح برقرار سازد»؛ ولی ما تردید نداریم که زبیر نیز در این کار، خطاکار بود.

خِرَد به طور قطع، حکم می‏کند که ناچار باید یکی از دو گروه جنگ کننده- که صدها کشته در میان آنان به‏جا ماند- محکوم شوند و بی‏تردید، عایشه به ادلّه فراوان و روشن، خطاکار بود. یکی از ادلّه، «پشیمانی» وی از شورش بود و این، شایسته فضایل و کمالات وی است و دلالت دارد که اشتباه او قابل بخشش، بلکه سزاوار پاداش است.(8)

این سخن را آوردیم تا روشن شود که شیعه و اهل سنّت، بر خطای عایشه در شعله‏ور ساختن جنگ جمل، اتّفاق نظر دارند تا آن جا که شخصی مانند آلبانی نیز آن را پذیرفته و بدان تسلیم شده است. البته توجیه او برای خطای عایشه، خالی از اشکال نیست.

----------------

  1. سرزمینی در راه بصره از طرف مکّه.
  2. تاریخ الیعقوبی: 181/2.
  3. شرح نهج البلاغة: 310/9، مروج الذهب: 366/2، الإمامة والسیاسة: 82/1.
  4. تاریخ الطبری: 457/4، الکامل فی التاریخ: 315/2، البدایة والنهایة: 231/7.
  5. معانی الأخبار: 1/305، الجمل: 432، شرح الأخبار: 304/338/1.
  6. المستدرک علی الصحیحین: 4610/129/3، دلائل النبوّة، بیهقی: 411/6.
  7. محمّد ناصرالدین آلبانی در سال 1914 م، در کشور آلبانی به دنیا آمد.وی پس از تسلّط «احمد زوغو» بر آلبانی و در پیش‏گرفتن غربگرایی، مجبور به هجرت به دمشق شد.محمّد ناصرالدین در دمشق به کار و تحصیل پرداخت و در حوزه حدیث و نقد آن‏مهارت یافت. وی سپس از طریق مجلّه مصری «المنار» با اندیشه‏های رشید رضا)از علمای سَلَفی مصر)، آشنا شد و تحت تأثیر وی قرار گرفت.آلبانی به خاطر تندروی در فتاوای شرعی و ارتباط با بِن باز (مفتی عربستان سعودی)، به وهّابیگیری شهرت یافت و آثار فراوانی بویژه در رد و نقد و تهذیب کتب حدیثی با همین دیدگاه نگاشت. وی نسبت به شیعه، تعصّب منفی شدیدی داشت (ر.ک: حیاة الألبانی و آثاره وثناء العلماء علیه، محمّد بن ابراهیم الشیبانی، تونس: دارالسَّلَفیة، اوّل، 1987 میلادی(
  8. سلسلة الأحادیث الصحیحة: 775/1

--------------------

گفتگوهای عایشه و سعید

2128.الإمامة والسیاسة: وقتی که طلحه و زبیر و عایشه در منطقه اَوطاس از سرزمین خیبر اُتراق کردند، سعید بن عاصی (عاص)، سوار بر شتری نیرومند و تندرو و به همراه مغیرة بن شعبه، به سمت آنان آمد و با تکیه بر کمان سیاهش از شتر پیاده شد.سپس نزد عایشه رفت و گفت: ای اُمّ المؤمنین! قصد کجا داری؟

گفت: قصد بصره دارم.

سعید گفت: در بصره چه کار داری؟

گفت: خونخواهی عثمان.

سعید گفت: اینان که همراه تواند، خودشان قاتلان عثمان‏اند!

آن گاه به سوی مروان آمد و به وی گفت: و تو قصد کجا داری؟

گفت: بصره.

گفت: آن جا چه کار داری؟

گفت: قاتلان عثمان را می‏جویم.

گفت: همین همراهان تو، قاتلان عثمان‏اند! به راستی که این دو مرد، طلحه و زبیر، عثمان را کشتند.آن دو، حکومت را برای خود می‏خواهند. وقتی بر عثمانْ پیروز شدند، گفتند: خون را با خون می‏شوییم و گناه را با توبه.

سپس مغیرة بن شعبه گفت: ای مردم! اگر فقط به خاطر مادرتان بیرون آمده‏اید، او را بازگردانید که برای خودتان بهتر است؛ و اگر به خاطر [ کشته شدن] عثمانْ خشمگین هستید، سردمدارانِ خودتان عثمان را کشته‏اند؛ و اگر بر علی خُرده می‏گیرید، روشن سازید که از چه چیزی خُرده می‏گیرید.شما را به خدا، در یک سال، دو فتنه به پا نکنید!

آنان رضایت ندادند، جز آن که مردم را [ به سمت بصره] به پیش بَرند.سعید بن عاصی به یمن رفت و مغیرة بن شعبه به طائف، و این دو در جنگ‏های جمل و صفّین، حضور نداشتند.(1)

الإمامة والسیاسة: 82/1.نیز، ر.ک: الکامل فی التاریخ: 315/2

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 7:49 توسط پاسخگو ||

 

با سلام و آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه مخصوصا نوجوان ها و جوانان خوب مملکت اسلامی

پیشاپیش عید سعید فطر را تبریک عرض می کنم

التماس دعا

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 1:43 توسط پاسخگو ||

ازدواج ام کلثوم

ازدواج ام کلثوم

از موضوعات سؤال برانگيز ديگر در تاريخ اسلام، ازدواج جناب امّ كلثوم(عليها السلام) با خليفه دوم عمربن خطّاب است.
علّت سؤال برانگيز بودن آن، حوادث غم بار پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كنار گذاشتن اميرمؤمنان على(عليه السلام) از خلافت و يورش به خانه فاطمه زهرا(عليها السلام) است.
مداركى نشان مى دهد كه در همه آن حوادث تأسف برانگيز و اندوهبار، خليفه دوم نقش اساسى و تأثيرگذار داشت; از اين رو، اين سؤال همواره ذهن مسلمانان را به خود مشغول ساخته كه اگر خليفه دوم در حمله به خانه حضرت زهرا، ضربه زدن به وى و ايجاد غم و اندوه در قلب آن بانوى بزرگ نقش داشته، چگونه على(عليه السلام)دخترش را به ازدواج او درآورد؟!
آيا اصلا چنين ازدواجى صورت گرفت؟ و اگر ازدواجى صورت گرفت بر اساس چه مصلحتى انجام شد؟ و تا چه مرحله اى پيش رفت؟
برخى از عالمان اهل سنّت وقوع چنين امرى را دليل بر انكار آن حوادث مى دانند و معتقدند هرگز حمله اى به خانه حضرت زهرا(عليها السلام)نشد و شهادت آن حضرت را نيز غير واقعى مى دانند.(1)
در حالى كه مى دانيم، اصل يورش به خانه آن حضرت و توهين به بانوى بزرگ اسلام و على(عليه السلام) جاى ترديد نيست و تهديد به آتش زدن خانه براى اجبار به بيعت نيز، در كتب معتبر اهل سنت آمده است و برخى نيز آورده اند اين تهديد عملى شد.(2) عالمان مكتب اهل بيت نيز در كتب تاريخى و حديثى خود آن را به طور مشروح مورد بحث قرار داده اند و اين مسأله ميان شيعيان معروف و مورد اتفاق است.(3)
با اين پيش فرض بايد سراغ سؤال فوق رفت كه آيا دختر فاطمه(عليها السلام)در زمان خلافت عمر به نكاح وى درآمد؟ تحقق چنين امرى با آن سابقه چگونه سازگار است؟
 

اين پرسش را بايد در چند محور مورد بررسى قرار داد:
اوّل: امّ كلثوم كيست؟
دوم: سخن دانشمندان پيرامون اين ازدواج
سوم: تأمّلاتى پيرامون اين ازدواج
چهارم: بررسى اسناد اين خبر در كتب اهل سنّت و اماميه
پنجم: تهديدها و ضرورت ها

اوّل: امّ كلثوم كيست؟

ابن عبدالبر در استيعاب، ابن اثير در اسدالغابه و شيخ مفيد در ارشاد، امّ كلثوم را به همراه حسن، حسين و زينب(عليهم السلام) از فرزندان فاطمه و على(عليهما السلام) دانسته اند.(4) طبرى و ابن شهر آشوب علاوه بر آن، محسن را نيز از فرزندان آن دو بزرگوار مى دانند كه در كودكى سقط شد و وفات يافت.(5)
نام امّ كلثوم در موارد متعدد و حساس از تاريخ اميرمؤمنان تا زمان امام حسين(عليهما السلام) به چشم مى خورد. از جمله: در شب نوزدهم ماه رمضان سال چهلم كه سحرگاهش اميرمؤمنان على(عليه السلام) ضربت خورد، آن حضرت افطار را مهمان دخترش امّ كلثوم بود(6) و هنگامى كه خبر شهادت پدر را از زبانش شنيد، بى تاب شد و گريه كرد و اميرمؤمنان(عليه السلام)وى را دلدارى داد.(7)
در سفر تاريخى امام حسين(عليه السلام) به سمت كوفه و حادثه عاشوراى سال 61 هجرى نيز همراه برادرش بود و آنجا كه امام حسين(عليه السلام) براى خداحافظى به خيمه آمد و از زنان حرم خداحافظى كرد، از امّ كلثوم، همراه با سكينه، فاطمه و زينب نام برد و فرمود: (يا سكينة، يا فاطمة، يا زينب، يا امّ كلثوم عليكنّ منّى السّلام).(8)
در ماجراى اسارت نيز نام امّ كلثوم ديده مى شود. او در كوفه پس از زينب كبرى(عليها السلام) براى مردم خطبه خواند و آنها را سرزنش كرد(9) و در شام، پس از رسوايى يزيد و آنگاه كه يزيد به ظاهر درصدد جبران جنايات خود بر آمد و به امّ كلثوم گفت: اين اموال را در برابر آن مشكلات و سختى ها از ما بگير; پاسخ داد: «يا يزيد، ما أقلّ حياءك وأصلب وجهك، تَقتُل أخي وأهل بيتي وتُعطيني عوضهم; اى يزيد چقدر بى حيا و بى شرمى! برادر و خاندان ما را مى كشى و اكنون مى خواهى عوض آن ها را به ما بپردازى (و با اموال، آن جنايت عظيم را جبران كنى؟!)».(10) و هنگام ورود به مدينه نيز با حالتى گريان سوگواره اى براى برادرش خواند.(11) مطابق برخى از نقل هاى تاريخى ام كلثوم در زمان حكومت معاويه و امارت سعيد بن عاص بر مدينه (قبل از سال 54) وفات يافت.(12) ابن عبدالبرّ و ابن حجر نيز وفات او را زمان امام حسن(عليه السلام) مى دانند(13) ولى با پذيرش حضور ام كلثوم در حوادث كربلا بايد وفات وى سال 61 هجرى به بعد بوده باشد و لذا بعضى وفات او را چهارماه پس از بازگشت اسرا از شام دانسته اند.(14)

دوم: سخن دانشمندان پيرامون اين ازدواج

ماجراى ازدواج آن حضرت با خليفه دوم، همواره در ميان نويسندگان و مورّخان مطرح بوده است و ابعاد آن مورد بررسى قرار گرفته است. بعضى آن را منكر شده اند(15)،وبرخى وقوع آن را پذيرفته اند، يعقوبى و طبرى سال آن را هفدهم هجرى دانسته اند(16) و بعضى نيز براى او فرزندى از عمر ذكر كرده اند به نام زيد بن عمربن الخطاب(17) و برخى دخترى به نام رقيه را نيز افزوده اند.(18)
غالب مورّخان اهل سنت نظر اخير را پذيرفته اند و در كتاب هاى تاريخى و حديثى خود آن را ذكر كرده اند (كه در لابه لاى بحث هاى آينده خواهد آمد) و در كتاب هاى فقهى (بحث چگونگى ايستادن امام در نماز ميّت در برابر جنازه زن و مرد) نيز به آن استناد كرده اند.(19)
سيّد مرتضى معتقد است اين ازدواج پس از تهديدها وكشمكش هاى فراوان اتفاق افتاد و در حال اختيار و با رغبت نبوده است.(20)
علامه شوشترى نيز در قاموس الرجال اصل ازدواج را مى پذيرد.(21)
ابومحمد نوبختى معتقد است كه امّ كلثوم كوچك بود (هر چند عقد واقع شد، ولى) پيش از وقوع زفاف، عمر از دنيا رفت.(22)
بنابراين، چهار نظر درباره اين ازدواج وجود دارد: نخست آنكه حضرت دخترى به نام امّ كلثوم نداشت. دوم اينكه دخترى به اين نام داشت، ولى با خليفه دوم ازدواج نكرد. سوم آنكه ازدواج كرد، ولى به عروسى منتهى نشد. چهارم اينكه ازدواج به صورت كامل انجام شد، ولى طبق نظر جمعى، تحت فشار و اجبار بود.


سوم: تأمّلاتى پيرامون ازدواج

هر چند جمعى تحقّق اين ازدواج را پذيرفته اند و از نظر روايتى و تاريخى آن را قبول كرده اند، ولى از نظر درايتى و محتواى خبر، امورى نقل شده است كه تأمّل برانگيز است:


1. افسانه سرايى و زشتى هاى خبر

پيرامون ازدواج و مقدمات آن، در كتاب هاى اهل سنت مطالبى نقل شده است، كه بسيار زشت و زننده و دور از شأن يك مسلمان متشرّع است. نمونه هايى از آن را نقل مى كنيم:
الف) ابن عبدالبر در استيعاب نقل مى كند: «عمر به على(عليه السلام)گفت: امّ كلثوم را به همسرى من در بياور، كه من مى خواهم با اين پيوند به كرامتى كه احدى به آن نرسيده است، دست يابم!!
على(عليه السلام) فرمود: من او را به نزد تو مى فرستم...
امام(عليه السلام) امّ كلثوم را همراه با پارچه اى نزد عمر فرستاد و فرمود از طرف من به او بگو: اين پارچه اى است كه به تو گفته بودم. امّ كلثوم نيز پيام امام(عليه السلام) را به عمر رساند. عمر گفت: به پدرت بگو، من پسنديدم و راضى شدم، خدا از تو راضى باشد! آنگاه عمر دست بر ساق امّ كلثوم نهاد و آن را برهنه كرد!!
امّ كلثوم گفت: چه مى كنى؟ اگر تو خليفه نبودى، بينى ات را مى شكستم! آنگاه نزد پدر برگشت و گفت: مرا نزد پيرمرد بدى فرستادى!».(23) (فراموش نكنيد كه اين سخن از يكى از منابع معروف اهل سنت نقل شده است).
ب) در نقل ديگرى از ابن حجر عسقلانى آمده است كه: امّ كلثوم ناراحت شد و خطاب به عمر گفت: اگر تو خليفه نبودى به چشمت ضربه اى مى زدم (آن را كور مى كردم!).(24)
ج) خطيب بغدادى زشت تر از اين را در كتاب خود نقل كرده و مى نويسد: در پى درخواست عمر، على(عليه السلام)دخترش را آرايش كرد و او را سوى عمر روانه كرد; وقتى كه عمر او را ديد، برخاست و ساق پايش را گرفت و گفت: به پدرت بگو من پسنديدم (سه بار تكرار كرد). وقتى دختر به نزد پدر آمد، گفت: عمر مرا به سوى خود خواند و هنگامى كه برخاستم، ساق پايم را گرفت و گفت: از جانب من به پدرت بگو، من پسنديدم!!(25)
راستى اين نقل ها چقدر ناخوشايند است! پدرى مانند على(عليه السلام)دخترش را بدين صورت نزد بيگانه اى بفرستد و پس از آنكه دختر، برخورد زشت او را نقل مى كند، پدر نيز آرام باشد!!
آيا اين عدّه از علما معتقدند عدالت عمر با چنين حركاتى همچنان صدمه نمى بيند و سدّ محكم «عدالت صحابه!» با اين نوع كارها رخنه اى نمى پذيرد كه آن را در كتاب هاى معروف خود آورده اند؟!
سبط بن جوزى كه اين نقل ها را ديده، بسيار برآشفته و مى نويسد: «به خدا سوگند اين كار قبيح است، حتى اگر آن دختر، كنيزكى بود نيز چنين كارى جايز نبود (چه برسد كه او حرّه بود). سپس مى افزايد: به اجماع مسلمانان لمس زن اجنبى جايز نيست، پس چگونه آن را به عمر نسبت مى دهند».(26)
روشن است كه چنين نقل هايى را نه شيعيان مى پذيرند و نه عالمان منصف و حق جوى اهل سنّت; ولى جمعى از جاعلان تاريخ، براى صدمه زدن به چهره قدسى اميرمؤمنان على(عليه السلام) به اين نوع نقل هاى ركيك روى آورده و پيرامون اين ازدواج داستان سرايى ها كرده اند!

2. سنّ امّ كلثوم به هنگام ازدواج

همان گونه كه نقل شد، يعقوبى و طبرى سال ازدواج امّ كلثوم با عمر را سال هفدهم هجرى دانسته اند.(27) و امّ كلثوم در آن سال، كمتر از نُه سال سن داشت; آيا پذيرفتنى است كه على(عليه السلام) دختر هشت ساله خود را ـ با رضايت ـ به نكاح پيرمردى 57 ساله ـ با فاصله سنى حدود 50 سال ـ درآورد؟!!
در پاره اى از تواريخ نيز نقل شده است كه على(عليه السلام) در پى درخواست عمر گفت: «إنّها صبيّة; او كودك است».(28) آيا با اين حال راضى به اين ازدواج شد؟ سخت مى شود آن را باور كرد!(29)


3. تندخويى

تندخويى عمر زبانزد خاصّ و عام بود و در كتب اهل سنّت به طور گسترده نقل شده است تا آنجا كه وقتى به خلافت رسيد، نخستين كلماتى كه ـ مطابق نقل طبقات ابن سعد ـ بر روى منبر بر زبانش جارى ساخت اين بود: «أللّهم إنّي شديد ]غليظ[ فليّني، وإنّى ضعيف فقوّني، وإنّي بخيل فسخّني; خدايا من تندخويم پس مرا نرم و ملايم قرار ده! و من ضعيفم، پس مرا قوى ساز! و من بخيلم پس مرا سخى گردان».(30)
ولى گويا اين حالات ـ طبق نقل روايات اهل سنّت ـ همچنان در او باقى ماند; زيرا از تاريخ استفاده مى شود كه به همين دليل، برخى از زنان حاضر به همسرى وى نمى شدند.
طبرى نقل مى كند كه عمر، امّ كلثوم دختر ابوبكر را از عايشه خواستگارى كرد، در حالى كه او كوچك بود. عايشه ماجرا را با خواهرش امّ كلثوم در ميان گذاشت. امّ كلثوم گفت: من نيازى به او ندارم! عايشه گفت: نسبت به خليفه بى ميلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العيش، شديد على النّساء; آرى، زيرا او در زندگى سخت گير است و نسبت به زنان نيز با خشونت برخورد مى كند».(31)
مشاهده مى كنيم حتى دختر كوچكى مانند امّ كلثوم فرزند ابوبكر نيز از خشونت وى با خبر بود.
مطابق نقل ديگر: امّ كلثوم دختر ابوبكر به خواهرش عايشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج كسى در آيم كه تندى و سخت گيرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله(صلى الله عليه وآله) ولأصيحنّ به; به خدا سوگند اگر چنين كنى من كنار قبر پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله) مى روم و در آنجا فرياد مى زنم».(32)
همچنين مطابق نقل بلاذرى، طبرى و ابن اثير، هنگامى كه يزيد بن ابوسفيان از دنيا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى كرد، وى نپذيرفت و گفت: «لأنّه يدخل عابساً ويخرج عابساً، يغلق أبوابه ويقلّ خيره; او عبوس و خشمگين وارد منزل مى شود و عبوس و عصبانى خارج مى شود، درِ خانه را مى بندد و خيرش اندك است».(33)
بنابراين، چگونه مى شود امام على(عليه السلام) ـ با رضايت و طيب خاطر ـ دخترش را به او داده باشد؟

4. انگيزه اين ازدواج

ابن حجر در كتاب خود نقل مى كند كه عمر، امّ كلثوم را از على(عليه السلام)خواستگارى كرد. آن حضرت فرمود: «من دخترانم را براى فرزندان [برادرم] جعفر نگه داشته ام». عمر اصرار كرد و گفت: «او را به ازدواج من درآور، كه هيچ مردى مانند من از او مراقبت نخواهد كرد». على(عليه السلام)نيز پذيرفت و عمر به نزد مهاجران آمد و گفت: به من تبريك بگوييد! گفتند: چرا؟ گفت: به خاطر تزويج با دختر على(عليه السلام). زيرا پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «كلّ نسب و سبب سيقطع يوم القيامة إلاّ نسبي وسببي; هر نسب و سببى در روز قيامت قطع خواهد شد، مگر نسبت و خويشاوندى با من» لذا خواستم با اين ازدواج از اين موهبت بهره مند شوم».(34)
ابن اثير اين عبارت را آورده است كه عمر گفت: من پيش از اين با آن حضرت (به خاطر آنكه پدر زن او بودم) نسبت پيدا كردم، و اكنون دوست داشتم داماد اين خاندان شوم.(35)
مطابق نقل يعقوبى، عمر علّت اين درخواست را به خود على(عليه السلام)نيز گفت.(36)
بيان اين انگيزه از سوى خليفه دوم نيز بعيد است و تصوّر نمى كنيم كه وى را چنين انگيزه اى وادار به خواستگارى از امّ كلثوم كند; زيرا مطابق نقل بلاذرى در انساب الأشراف: هنگامى كه على(عليه السلام) براى بيعت با ابوبكر حاضر نشد، عمر به سوى خانه آن حضرت حركت كرد، در حالى كه فتيله اى آتشين در دست داشت. فاطمه را نزديك درِ خانه ملاقات كرد; فاطمه(عليها السلام) وقتى عمر را با آتش ديد، فرمود: «يابن الخطّاب! أتراك محرقاً علىَّ بابي; اى پسر خطّاب تو مى خواهى درِ خانه مرا بسوزانى؟!» عمر با صراحت گفت: آرى.(37)
مطابق نقل دانشمند معروف اهل سنت ابن قتيبه دينورى: عمر دستور داد هيزم بياورند و آنها كه در منزل فاطمه اجتماع كرده بودند را تهديد كرد، از خانه بيرون بيايند و بيعت كنند و گرنه خانه را آتش مى زنم. به او گفته شد: «يا ابا حفص! إنّ فيها فاطمة; اى اباحفص (كنيه عمر است) فاطمه داخل اين خانه است!» «فقال: وإن; گفت: هر چند فاطمه آنجا باشد».(38)
طبرى نيز حمله به خانه على(عليه السلام) و تهديد به سوزاندن خانه را آورده است.(39)
آيا آزردن فاطمه و بى احترامى به آن حضرت، با ازدواج با دخترش به انگيزه نجات اخروى سازگار است؟! آن هم آزردن كسى كه آزار و رنجش او آزار رسول خدا(صلى الله عليه وآله)است (فاطمة بضعة منّي يؤذيني ما آذاها).(40)
بنابراين، به فرض كه ازدواجى هم صورت گرفته باشد، به يقين براى انتساب به خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله) جهت روز رستاخيز نبوده است; بلكه انگيزه هاى ديگرى داشته است!

چهارم: بررسى اسناد اين خبر در كتب اهل سنّت و اماميه

كتب اهل سنت به طور گسترده اين ماجرا را به گونه هاى مختلف نقل كرده اند كه بخش هايى از آن گذشت. برخى از محققان اسناد آن را بررسى كرده و روشن ساخته اند كه اسناد همه آنها ـ طبق معيارهاى خود اهل سنت نيز ـ ضعيف است.(41)
در صحيح بخارى نيز اشاره اى به اين ماجرا شده است.(42) بسيارى از عالمان اهل سنّت همه آنچه در اين كتاب آمده است را صحيح مى دانند، ولى در سند اين حديث در صحيح بخارى ابن شهاب زُهرى واقع شده است كه هر چند او از نظر علماى رجال اهل سنّت توثيق شده است، ولى از نقل هاى تاريخى بر مى آيد كه او با بنى اميه و دشمنان اهل بيت(عليهم السلام) همكارى نزديك داشته و احتمال جعل در خبر وى وجود دارد(43) و شايد به همين علّت ماجراى اين ازدواج در صحيح مسلم ـ با آنكه پس از صحيح بخارى نوشته شده ـ نيامده است.
علاوه بر آنكه صحيح بخارى به آن علّت كه حديث متواتر غدير را در كتاب خود نياورده و حديث متواتر ثقلين را از قلم انداخته (با آنكه ديگر كتب صحاح آورده اند) مورد انتقاد انديشمندان منصف و صاحب نظران غير متعصب است.
تلاش بخارى همواره بر آن است كه حوادث صدر اسلام را كاملا آرام نشان دهد و آنچه از ستم بر اهل بيت(عليهم السلام)گذشته را ناديده بگيرد. جفاهاى او نسبت به اهل بيت(عليهم السلام) براى همه انديشمندان منصف روشن است. او در حالى كه در كتابش حتى يك حديث از امام حسن(عليه السلام) نياورده است، همچنين از امام صادق(عليه السلام) تا امام عسكرى(عليه السلام)حديثى نقل نكرده، از عمران بن حطّان (از رؤساى خوارج و از خطباى آنان) و از عمرو بن عاص و مروان بن حكم و معاويه رواياتى نقل مى كند. همچنين بخارى رواياتى در تحريف قرآن نقل مى كند; آنجا كه با سندش از علقمه آورده است: آيه 3 سوره ليل را رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به اين صورت خواند: «وَالذَّكَرَ وَالاُْنْثَى»(44) در حالى كه در قرآن موجود مى خوانيم: (وَمَا خَلَقَ الذَّكَرَ وَالاُْنْثَى).
همچنين از انس بن مالك نقل مى كند كه درباره شهداى «بئر معونه» اين آيه نازل شده بود: «قد بلغوا قومنا أن لقينا ربّنا فرضى عنّا ورضينا عنه» ولى اين آيه بعداً نسخ (و از قرآن حذف) شد!!(45) و حتى از عمر بن خطّاب نقل مى كند كه «آيه رجم» نيز در قرآن بود و آن را مى خوانديم(46) (در حالى كه در قرآن موجود، يافت نمى شود).
به هر حال، يك محقّق منصف نمى تواند به همه آنچه كه بخارى نقل كرده اعتماد كند.
در كتاب هاى روايى اماميه اين ماجرا به صورت زير نقل شده است:
كلينى در كافى از معاوية بن عمار نقل مى كند كه از امام صادق(عليه السلام)پرسيدم: درباره زنى كه شوهرش از دنيا رفت، آيا در همان خانه عدّه وفات نگه دارد و يا هر جا خواست مى تواند برود؟ امام صادق(عليه السلام)فرمود: «مى تواند هر جا خواست برود». آنگاه افزود: «إنّ عليّاً لمّا تُوفِّى عُمر أتى اُمّ كلثوم فانطلق بها إلى بيته; على(عليه السلام) پس از مرگ عمر، آمد و ام كلثوم (همسر عمر) را به خانه برد».(47)
شبيه همين روايت را سليمان بن خالد نيز از امام صادق(عليه السلام) نقل مى كند(48); ولى روشن نيست كه آيا اين امّ كلثوم فرزند على(عليه السلام) بوده است، يا ربيبه آن حضرت و يا دخترى كه تحت كفالت او بزرگ شده بود؟
به هر حال، با فرض پذيرش اين دو روايت(49)، در دو روايت ديگر كتاب كافى سبب اين ازدواج ذكر شده است كه بررسى خواهد شد.

پنجم: تهديدها و ضرورت ها

با صرف نظر از تأمّلاتى كه پيرامون جزئيات اين ماجرا ذكر شد، اگر اصل ازدواج هم پذيرفته شود، هرگز به معناى وجود رابطه نيكو ميان اميرمؤمنان على(عليه السلام) و خليفه دوم نيست. رواياتى كه از شيعه و سنّى نقل شده است، نشان مى دهد خليفه دوم به سبب موقعيت خود در جايگاه خلافت مسلمين از تهديد استفاده مى كرد (كه شرح آن خواهد آمد). و البته نيك مى دانست طرف او مردى است كه براى هدف مهم تر يعنى حفظ اصل اسلام و ميراث نبوى(صلى الله عليه وآله)، تحمّل و بردبارى مى نمايد; انسانى است شريف، كه به درگيرى و نزاع اقدام نمى كند(50); همانگونه كه مراد و مقتداى او رسول خدا(صلى الله عليه وآله)در برابر مخالفت عمر و دوستانش با نوشتن وصيت نامه و اهانت به آن حضرت، تحمّل و بردبارى به خرج داد و براى ممانعت از نزاع ودرگيرى وصيت نامه مهم خود را ننوشت.(51)
به يقين ازدواج امّ كلثوم، از امامت و خلافت مهم تر نبود! اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از مقاومت و مخالفت، آنگاه كه سقيفه نشينان مصمّم شدند به هر قيمتى خلافت را به چنگ آورند و آن را از اهلش دور نگه دارند، به صبر و تحمّل روى آورد و حتّى براى پيشبرد اسلام از دادن مشورت به خلفاى وقت دريغ نداشت.
اميرمؤمنان(عليه السلام) درباره كناره گيرى از خلافت ـ پس از كشمكش ها ـ مى فرمايد: «... فسدلتُ دُونَها ثوباً، وطويتُ عنها كَشْحاً; من در برابر آن پرده اى افكندم و پهلو از آنها تهى كردم (و خود را كنار كشيدم)».(52)
در اين مسير، به صبرى جانكاه روى آورد; آنجا كه مى فرمايد: «فصبرتُ وفى العين قذى وفى الحلق شجا أرى تراثى نهباً; من شكيبايى كردم در حالى كه گويى چشم را خاشاك پر كرده و استخوان، راه گلويم را گرفته بود، چرا كه مى ديدم ميراثم به غارت مى رود».(53)
همچنين آن حضرت در نامه 62 نهج البلاغه، نخست از غصب ناباورانه خلافت و ناديده گرفتن وصايت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)سخن مى گويد; سپس سبب همكارى با خلفا را بيان مى كند. مى فرمايد: «فواللهِ ما كان يُلقى فى رُوعى، ولايَخطُر ببالى، أنّ العرب تُزعِجُ هذا الأمر من بعده ـ صلى الله عليه وآله وسلم ـ عن أهل بيته، ولا أنّهم مُنَحُّوه عنّي من بعده! فما راعني إلاّ انثيالُ النّاس على فُلان يُبايعونه، فأمسكتُ يدي حتّى رأيتُ راجعةَ النّاس قَد رجعت عن الإسلام، يدعون إلى مَحْق دين محمد(صلى الله عليه وآله) فخشيتُ إن لم أنصِر الإسلامَ وأهله أن أرى فيه ثَلماً أو هدماً، تكون المصيبةُ به علىَّ أعظم من فَوت وِلايتكم; به خدا سوگند! هرگز فكر نمى كردم و به خاطرم خطور نمى كرد كه عرب بعد از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امر امامت و رهبرى را از اهل بيت او بگردانند (و در جاى ديگر قرار دهند) و مرا از آن دور سازند. تنها چيزى كه مرا ناراحت كرد اجتماع مردم اطراف فلان بود كه با او بيعت مى كردند. دست بر روى دست گذاردم تا اينكه با چشم خود ديدم گروهى از اسلام بازگشته و مى خواهند دين محمد(صلى الله عليه وآله) را نابود سازند. اينجا بود كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را يارى نكنم بايد شاهد نابودى و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براى من از رها ساختن خلافت و حكومت بزرگتر بود».
ارتداد بسيارى از قبايل و سر برآوردن جمعى از يهود و نصارا و منافقان پس از ارتحال رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را بسيارى از مورّخان ذكر كرده اند در اين صورت دامن زدن امام على(عليه السلام) به كشمكش و درگيرى، اصل اسلام و دين پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) را در خطر عظيم ترى قرار مى داد.
در كتاب هاى معروف تاريخ آمده است: «لما تُوفّى رسول الله، ارتدّت العرب، واشرأيّتِ اليهوديّة والنصرانيّة، ونَجَم النّفاق، وصار المسلمون كالغنم المطيرة فى اللّيلة الشاتية; هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)وفات يافت، عرب بازگشت خود را (به جاهليت) شروع كرد و يهود و نصارا سر برداشتند و منافقان آشكار گشتند و وارد صحنه شدند و مسلمانان همانند رمه بى چوپانى شدند كه در يك شب سرد و بارانى زمستان، در بيابان گرفتار شود».(54)
علاوه بر آن، على(عليه السلام) در برابر حمله به خانه اش و اهانت به زهراى مرضيه(عليها السلام) آن دردانه نبى(صلى الله عليه وآله) و سيده زنان عالم(55) صبر كرد; و روشن است على(عليه السلام) كه در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) جانش را در طبق اخلاص گذارده و در دفاع از مكتب نبوى(صلى الله عليه وآله) همه جا حاضر بوده و گردنكشان و ملحدان و معاندان را به خاك افكنده و بارها در جنگ زخم برداشته و در يارى اسلام تلاش هاى طاقت فرسا و تأثيرگذارى داشته، بايد پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى حفظ آن ميراث گرانبها خون دل بخورد; رنج ببيند و سكوت كند; از حقّ خويش چشم بپوشد و همراهى نمايد.
اميرمؤمنان على(عليه السلام) در برابر غصب فدك نيز صبر كرد و در برابر بخل و حسادت گروهى، بردبارى نمود و آن را به خدا واگذار كرد. آنجا كه مى فرمايد: «بلى! كانت فى أيدينا فدك من كلّ ما أظلّته السماء، فشحَّت عليها نفوسُ قوم، وَسَخَتْ عنها نفوسُ قوم آخرين ونعم الحَكَم الله; آرى، از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده، تنها «فدك» دراختيار ما بود كه آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزيدند و گروه ديگرى آن را سخاوتمندانه رها كردند (و از دست ما خارج گرديد) و (در اين ماجرا) بهترين داور خداست».(56)
* * *
اكنون به سراغ تهديداتى مى رويم كه در ماجراى ازدواج امّ كلثوم صورت گرفت:
مطابق نقل ابن جوزى هنگامى كه على(عليه السلام) در پى خواستگارى از امّ كلثوم فرمود: او كودك است; عمر (با ناراحتى) گفت: «إنك والله ما بك ذلك، ولكن قد علمنا ما بك; به خدا سوگند! اين كه مى گويى عذر نيست (و بهانه است) و ما مقصود تو را مى دانيم (كه با ما خوب نيستى)».(57) در اين تعبيرات، ناخوشايندى عمر از جواب ردّ على(عليه السلام)آشكار است.
در المعجم الكبير طبرانى و مجمع الزوائد هيثمى آمده است كه على(عليه السلام) با عقيل، عباس و حسين(عليه السلام) درباره درخواست خليفه دوم مشورت كرد. آنگاه در برابر سخن عقيل فرمود: «والله ما ذاك من نصيحة،ولكن دِرّة عمر أحرجته الى ماترى; اين سخن او از سر خيرخواهى نبود، بلكه تازيانه عمر او را به آنچه مى بينى واداشته است».(58)
در منابع روايى اماميه، تهديد به صورت روشن تر بيان شده است. در روايتى كه هشام بن سالم از امام صادق(عليه السلام)نقل مى كند، آمده است: هنگامى كه عمر امّ كلثوم را از على(عليه السلام) خواستگارى كرد، حضرت فرمود: او كودك است (و جواب ردّ به او داد); عمر، عباس عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ملاقات كرد و ماجرا را براى وى بيان كرد و آنگاه عباس را تهديد كرد: «أما والله لأُعوِّرنَّ زمزم ولا أدعُ لكم مَكْرُمةً إلاّ هدمتُها، ولأُقيمنّ عليه شاهدَيْن بأنّه سَرق، ولأَقطعنَّ يمينه; به خدا سوگند! من چاه زمزم را (كه افتخار سقايت آن با توست) پر خواهم كرد و تمامى كرامتى كه براى شماست از بين خواهم برد و دو شاهد براى اتّهام سرقت بر ضدّ او اقامه مى كنم و دستش را قطع خواهم كرد!».
عبّاس به محضر على(عليه السلام) آمد و تهديدات عمر را بازگو كرد و از آن حضرت خواست كه امر ازدواج را به عهده او بگذارد و على(عليه السلام)نيز به دست او سپرد.(59) و عباس آن را سامان داد و امّ كلثوم را به تزويج عمر درآورد.(60)
فشرده همه اين تهديدات را امام صادق(عليه السلام) در يك جمله كوتاه و پرمعنا اين گونه بيان فرمود: «إنّ ذلك فرج غُصبناه; اين ماجرا (ازدواج عمر با امّ كلثوم) ناموسى بود كه از ما غصب شد».(61)
با روحيه اى كه از خليفه دوم در ماجراى تهديد حمله به خانه حضرت زهرا(عليها السلام) و انجام آن نشان داريم، مى توان باور كرد كه در اين ماجرا نيز تهديدش را عملى سازد.
ابن ابى شيبه به سند صحيح از زيد بن اسلم از پدرش اسلم نقل مى كند: پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) هنگامى كه براى ابوبكر بيعت گرفته مى شد، على(عليه السلام) و زبير بر فاطمه ـ دختر رسول خدا ـ وارد مى شدند و با وى درباره كارشان مشورت مى كردند. اين خبر به گوش عمربن خطّاب رسيد. وى آمد و بر فاطمه وارد شد و گفت: «... به خدا سوگند! اگر اين چند نفر همچنان به كار خويش ادامه دهند، آن محبوبيت (تو نزد ما) مانع نخواهد شد كه خانه را بر آنان آتش نزنم!».
در ادامه اسلم نقل مى كند كه پس از بيرون رفتن عمر، فاطمه(عليها السلام)به آنان (على و زبير و ...) گفت: مى دانيد عمر نزد من سوگند خورده است كه اگر شما (براى مشورت و ادامه مخالفت) به نزد من بياييد، خانه را بر شما آتش بزند» سپس افزود: «وايم الله ليمضينّ لما حلف عليه; به خدا سوگند! او سوگندش را عملى خواهد كرد».(62)
اين سوگند صديّقه طاهره است كه از روحيه وى خبر مى دهد و معتقد است، او چنين تهديدى را عملى خواهد كرد!
اين تهديد و سوگند فاطمه(عليها السلام) را متّقى هندى(63) و دهلوى(64) نيز نقل كرده اند و دهلوى سند آن را «على شرط الشيخين» صحيح مى داند.(65)
بنابراين، در اينجا نيز عمر مى توانست تهديدش را عملى كند، به ويژه آنكه او در آن زمان خليفه رسمى بود و قدرت فراوانى داشت!
در نتيجه، اگر ازدواجى صورت گرفته باشد، اميرمؤمنان على(عليه السلام)به اضطرار، به آن رضايت داد و طبيعى است كه در چنين صورتى هرگز پيوند مزبور نشانه وجود مودّت و محبّت نبوده است.
* * *
خوب است بدانيم كه خليفه دوم در موارد متعدّد ديگر نسبت به ديگر مسلمانان و صحابه نيز سخت گيرى هايى اعمال مى داشت و آنان نيز براى صيانت از كيان دين و وارد نشدن به درگيرى هاى داخلى تحمّل مى كردند. از جمله:
مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه مردى نزد عمر آمد و گفت: من جنب شدم و آب نيافتم (تكليف من چيست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار كه آنجا حاضر بود گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا به ياد نمى آورى روزى را كه من و تو در يك جنگ بوديم و آب براى غسل پيدا نكرديم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاك غلطاندم و نماز خواندم. (پس از آنكه خدمت پيامبر رسيديم و ماجرا را گفتيم) پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: كافى است (در صورت نيافتن آب) دستانت را بر زمين بزنى و پس از آنكه آن را فوت كردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو كف دستت را مسح كنى.
عمر (پس از شنيدن سخنان عمّار، به جاى تشكّر از او كه اين ماجرا را يادآورى كرد) گفت: اى عمّار از خدا بترس! (و اين سخن را مگو).
عمّار گفت: اگر مى خواهى من اين حديث را نقل نمى كنم (... فقال عمر: إتّق الله يا عمّار. قال: إن شئت لم اُحدّث به).(66)
در اين ماجرا عمّار كوتاه مى آيد و بر نظر خود اصرار نمىورزد; در حالى كه روشن است حقّ با اوست; زيرا علاوه بر سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، قرآن نيز تصريح مى كند كه در چنين صورتى بايد تيمّم كرد.(67)
همچنين عمر از نقل حديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ممانعت، و در اين ارتباط با صحابه شديداً برخورد مى كرد، جمعى را حبس مى نمود و برخى را مى زد و آنان نيز تحمّل مى كردند و به ستيزه جويى بر نمى خاستند. ذهبى نقل مى كند كه عمر سه تن از صحابه بزرگ: ابن مسعود، ابوالدرداء و ابومسعود انصارى را به سبب نقل فراوان احاديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حبس كرد.(68) حاكم نيشابورى نيز نقل مى كند كه وى ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حديث، از مدينه ممنوع الخروج كرد و اين حبس و ممنوعيت از خروج، تا زمان مرگ عمر ادامه يافت.(69)
ابوهريره نيز تصريح مى كند كه اگر زمان عمر نقل حديث مى كرد، عمر وى را با تازيانه اش مى زد، خودش مى گويد: «لو كنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما اُحدّثكم لضربني بمخفقته».(70)


* * *


به هر حال، روشن است كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) و برخى ديگر از صحابه، به سبب اهميت جايگاه خلافت واينكه خليفه مسلمين را بايد حرمت نگه داشت، در برابر سخت گيرى هاى نادرست خليفه صبر مى كردند; با اين هدف كه جايگاه خلافت، محترم بماند; زيرا نزاع و درگيرى به نفع منافقان و دشمنان قسم خورده اسلام تمام مى شد و آسيب جدّى به كيان اسلام وارد مى گرديد، همان گونه كه پس از قتل عثمان (كه البته به سبب ستمگرى عمّال عثمان در شهرهاى مختلف به وجود آمد و وساطت هاى امام على(عليه السلام)نيز به سبب تخلّف خليفه و اطرافيانش از عمل به وعده ها نافرجام ماند) و در عصر خلافت على(عليه السلام)جمعى از صحابه به مخالفت علنى و نادرست با آن حضرت برخاستند و در مسير فزون طلبى، خون ها ريختند، كه همه اين موارد به نفع منافقانى چون بنى اميه تمام شد.
بنابراين، هرگز ازدواج خليفه دوم با امّ كلثوم (در صورت صحّت) نشان از وجود مودّت ميان او و على(عليه السلام)نيست; زيرا قرآن كريم از قول لوط پيامبر(عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت در برابر قوم كافر خود كه به قصد مهمانانش به منزل وى هجوم آوردند، فرمود: «(هَؤُلاَءِ بَنَاتِى إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ); اگر مى خواهيد كار صحيحى انجام دهيد، اين دختران من حاضرند (كه با آنها ازدواج كنيد)».(71)
در نتيجه، اگر ازدواجى تحت شرائط خاصّ صورت گيرد و امامى همانند اميرمؤمنان(عليه السلام) به سبب مصلحتى مهم به اين امر رضايت دهد، نه اشكالى بر آن حضرت وارد است; و نه علامت مودّت و دوستى است.
بايد از كسانى كه اين بحث را طرح كرده اند سپاسگزارى نمود كه با طرح اين بحث بُعد ديگرى از مظلوميت اميرمؤمنان على(عليه السلام) را آشكار نمودند و خود در اشكال تازه اى قرار گرفتند. همان گونه كه آن حضرت در پاسخ به معاويه كه بر آن حضرت طعنى زد كه تو كسى بودى كه همچون شتر افسار زده، كشان كشان براى بيعت بردند، فرمود: «وقلت: انّى كنتُ أُقاد كما يُقاد الجملُ المخشوش حتى أُبايِع، ولعمرُ اللهِ لقد أردتَ ان تَذمَّ فمدحتَ، وأن تفضح فافتضحتَ; و تو گفته اى: مرا همچون شتر افسار زدند و كشيدند كه بيعت كنم. به خدا سوگند! خواسته اى مرا مذمّت كنى، ناخودآگاه مدح و ثنا كرده اى; خواسته اى مرا رسوا سازى، ولى رسوا شده اى».
آنگاه جايگاه مظلوم را در ادامه اين پاسخ ترسيم مى كند كه مظلوميت و تحمل كردن براى مصلحتى مهم تر ايرادى نيست، آنچه نقص و عيب است، آن است كه مسلمان دچار شك و ترديد در دين خود شود. لذا در ادامه نوشت: «وما على المسلم من غَضاضة في أن يكون مظلوماً ما لم يكن شاكّاً في دينه، ولا مرتاباً بيقينه; اين براى يك مسلمان نقص نيست كه مظلوم واقع شود، مادام كه در دين خود ترديد نداشته باشد و در يقين خود شك نكند».(72)
آرى، اگر امام(عليه السلام) در اين ماجرا نيز مظلوم بود و تن به اين ازدواج داد، نقص و عيبى بر آن حضرت نيست، بلكه بر آنان است كه اميرمؤمنان على(عليه السلام) را در چنين شرايطى قرار دادند و آن امام مظلوم بار ديگر مجبور شد براى مصلحتى مهم تر و مراقبت از نهال اسلام، از درگيرى و نزاع اجتناب ورزد و اين پيشنهاد را همچون جام زهرى بنوشد و صبر و تحمّل نمايد.

جمع بندى و نتيجه بحث

امّ كلثوم دختر اميرمؤمنان و فاطمه زهرا(عليهما السلام) است. ازدواج او مورد توجه مورّخان و عالمان فريقَيْن قرار گرفت، چرا كه در تاريخ آمده است او به همسرى خليفه دوم درآمد; اين در حالى است كه عالمان اهل بيت(عليهم السلام) معتقدند عمر بن خطّاب در دور ساختن على(عليه السلام) از خلافت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و همچنين حمله و يورش به خانه فاطمه(عليها السلام)نقش محورى داشت; بنابراين، اين پرسش مطرح شد كه آيا چنين ازدواجى صورت گرفت؟ و آيا در صورت تحقّق چنين ازدواجى نمى توان نتيجه گرفت كه ميان على(عليه السلام) و عمر رابطه حسنه اى وجود داشت؟ و آيا مى تواند ضرورت و مصلحت مهم تر سبب پذيرش اين ازدواج شده باشد؟
گفته شد: برخى از عالمان، وجود دخترى به نام امّ كلثوم را براى حضرت فاطمه(عليها السلام) منكر شده اند.
برخى ديگر ازدواج را قبول ندارند.
برخى ديگر اصل عقد را پذيرفته اند، ولى زفاف را مردود مى دانند.
و جمعى آن را از روى اضطرار و ضرورت دانسته اند.
و بعضى علاوه بر پذيرش ازدواج، يك فرزند و برخى دو فرزند را براى امّ كلثوم از عمر نقل كرده اند.
ما ضمن بررسى اخبارى كه در اين زمينه از اهل سنّت وارد شده، تأمّلاتى پيرامون آن ذكر كرده ايم كه اصل ازدواج را مورد ترديد قرار مى دهد، و بحث سندى را در اخبار اهل سنّت مطرح ساخته و آنها را مورد ترديد قرار داده ايم; و با فرض صحّت ماجرا، آن را نشانه محبّت ميان اميرمؤمنان على(عليه السلام) و خليفه دوم ندانسته ايم; زيرا روشن شد كه به سبب تندخويى و تهديدات خليفه و خويشتن دارى و بردبارى مولاى متقيان على(عليه السلام) براى مصلحتى مهم تر و براى جلوگيرى از نزاع داخلى و تضعيف كيان اسلام، اميرمؤمنان على(عليه السلام) به آن رضايت داد. در حقيقت داستان اين ازدواج، برگ ديگرى از دفتر قطور مظلوميت على(عليه السلام) است.

 

والسلام على من اتبع الهدى

فاضل محقّق: سعيد داودى


فهرست منابع
1. قرآن كريم
2. نهج البلاغه (با تحقيق صبحى صالح)
3. الإرشاد، شيخ مفيد، مؤسسه آل البيت، قم، چاپ دوم، 1414ق.
4. إزالة الخفاء عن خلافة الخلفاء، شاه ولى الله دهلوى، چاپ لاهور، پاكستان.
5. ازدواج امّ كلثوم با عمر، آيت الله سيد على حسينى ميلانى، مركز حقايق اسلامى، قم، چاپ دوم، 1386ش.
6. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقيق على محمد البجاوى، دارالجيل، بيروت، چاپ اوّل، 1412ق.
7. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، عزّالدين بن الاثير الجزرى، دارالفكر، بيروت، 1409ق.
8. الاصابة فى معرفة الصحابة، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق عادل احمد عبدالموجود، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1415ق.
9. اعلام النساء، على محمد على دخيل، دارالاسلامية، بيروت، چاپ سوم، 1412 ق.
10. إفحام الاعداء والخصوم، علاّمه سيد ناصرحسين موسوى هندى، تحقيق دكتر محمد هادى امينى، مكتبه نينوا، تهران.
11. الامامة والسياسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه دينورى، تحقيق على بشرى، دارالأضواء، بيروت، چاپ اوّل، 1410ق.
12. أنساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، تحقيق سهيل زكار، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1417ق.
13. بحارالانوار، علامه محمدباقر مجلسى، مؤسّسة الوفاء، بيروت، چاپ دوم، 1403ق.
14. البداية والنهاية، ابن كثير دمشقى، دارالفكر، بيروت، 1407ق.
15. تاريخ بغداد، خطيب بغدادى، تحقيق مصطفى عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1417ق.
16. تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارالتراث، بيروت، چاپ دوم، 1387ق.
17. تاريخ اليعقوبى، احمد بن ابى يعقوب بن جعفر بن واضح، دار صادر، بيروت.
18. تذكرة الحفّاظ ذهبى، دار احياء التراث العربى، بيروت.
19. تذكرة الخواص، سبط بن جوزى، مؤسّسة اهل البيت، بيروت، 1401ق.
20. تهذيب الاحكام، شيخ طوسى، دارالكتب الاسلامية، تهران، 1365ش.
21. جامع بيان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الكتب العلمية، بيروت، 1398 ق.
22. حياة سيّدة النساء فاطمة الزهراء، شيخ باقر شريف القَرَشى، تحقيق مهدى باقر شريف القرشى، دار الذخائر الاسلامية، قم، چاپ اوّل، 1427ق.
23. رسائل المرتضى، سيّد مرتضى، تحقيق سيد احمد حسينى، دارالقرآن الكريم، قم، 1405ق.
24. سير اعلام النبلاء، شمس الدين محمد بن احمد ذهبى، تحقيق شعيب ارنؤوط، مؤسسة الرسالة، بيروت، چاپ نهم، 1413 ق.
25. السيرة النبوية، ابن هشام حميرى، تحقيق مصطفى السقا وهمكاران، دارالمعرفة، بيروت.
26. صحيح بخارى، ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخارى، دارالجيل، بيروت.
27. صحيح مسلم، مسلم بن حجّاج نيشابورى، دارالفكر، بيروت.
28. الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، تحقيق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1410ق.
29. عقدالفريد، ابن عبد ربّه، دارالكتاب العربى، بيروت، 1406ق.
30. الغارات، ابراهيم بن هلال ثقفى، تحقيق سيد جلال الدين حسينى.
31. قاموس الرجال، علامه محمدتقى شوشترى، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، چاپ اوّل، 1425ق.
32. الكافى، ابوجعفر محمد بن يعقوب كلينى، دار صعب ـ دارالتعارف، بيروت، چاپ چهارم، 1401ق.
33. الكامل فى التاريخ، عزّالدين على بن ابى الكرم (معروف به ابن اثير)، دار صادر، بيروت، 1385ق.
34. كنزالعمّال، متقى هندى، مؤسّسة الرسالة، بيروت، 1409ق.
35. المبسوط، شمس الدين ابوبكر سرخسى، دارالمعرفة، بيروت، 1406ق.
36. مجمع الزوائد، على بن ابى بكر هيثمى، دارالكتب العلمية، بيروت، 1408ق.
37. المجموع، محيى الدين نووى، دارالفكر، بيروت.
38. المسائل السروية، شيخ مفيد، دارالمفيد، بيروت، چاپ دوم، 1414ق.
39. المسائل العكبرية، شيخ مفيد، تحقيق على اكبر الهى خراسانى، دارالمفيد، بيروت، چاپ دوم، 1414 ق.
40. المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى، تحقيق يوسف عبدالرحمن المرعشلى.
41. مسند احمد، احمد بن حنبل، دار صادر، بيروت.
42. المصنف، ابن ابى شيبه كوفى، تحقيق سعيد اللحام، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1409ق.
43. المعجم الكبير، الطبرانى، تحقيق حمدى عبدالمجيد السلفى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ دوم، 1404ق.
44. المغنى، عبدالله بن قدامه، دارالكتاب العربى، بيروت.
45. مغنى المحتاج، محمد بن احمد شربينى، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1377ق.
46. مناقب آل ابى طالب، ابن شهر آشوب، مطبعة الحيدرية، نجف اشرف، 1376ق.
47. المنتظم فى تاريخ الامم والملوك، عبدالرحمن بن على بن محمد بن الجوزى، تحقيق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1412ق.
48. يورش به خانه وحى، آيت الله جعفر سبحانى، دفتر انتشارات اسلامى، چاپ دوم، 1383ش.
. www.valiasr.com



پی نوشت ها:

1 . اخيراً وهابيان سعودى كتاب هايى در اين زمينه منتشر مى كنند و به دست زائران ايرانى مى دهند و همچنين برخى از امامان جمعه اهل سنت در ايران در سخنرانى هاى خود اين مسأله را مطرح ساخته اند. آنان مسأله شهادت را به طور كلّى انكار كرده اند و ازدواج امّ كلثوم را دليلى براى خود شمرده اند.
2 . رجوع كنيد به كتاب: آتش در خانه وحى. (از مجموعه مسائل سؤال برانگيز در تاريخ اسلام، شماره 2) و كتاب «يورش به خانه وحى» تأليف آيت الله جعفر سبحانى.
3 . رجوع كنيد به: بحارالانوار، ج 43 .
4 . الاستيعاب، ج 4، ص 1893، شماره 4057 (شرح حال حضرت فاطمه زهرا(عليها السلام)) ; ج 4، ص 1954، شماره 4204 (شرح حال ام كلثوم). استيعاب تصريح مى كند كه امّ كلثوم قبل از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) متولد شد; اسدالغابة، ج 6، ص 387، شماره 7578 ; ارشاد مفيد، ج 1، ص 354 .
5 . تاريخ طبرى، ج 5، ص 153 ; مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 89 .
6 . بحارالانوار، ج 42، ص 226 .
7 . همان مدرك، ص 223 .
8 . بحارالانوار، ج 45، ص 47 .
9 . همان مدرك، ص 112 .
10 . همان مدرك، ص 197 .
11 . همان مدرك. در مواضع ديگرى در حادثه كربلا و پيش از آن نيز، نام آن حضرت ديده مى شود و موارد فوق بخش عمده نقش و حضور آن حضرت بود كه يادآورى شد.
12 . اعيان الشيعه، ج 3، ص 485 .
13 . الاستيعاب، ج 4، ص 1956; اسدالغابة، ج 6، ص 387 .
14 . اعلام النساء، ص 238-247 .
15 . شيخ باقر شريف القرشى معتقد است حضرت فاطمه دخترى به نام ام كلثوم نداشت و همان زينب كنيه اش ام كلثوم بود كه همسرش عبدالله بن جعفر است (حياة فاطمة الزهرا، ص 219) و شيخ مفيد در يك كتاب ازدواج امّ كلثوم را رد كرده است، هر چند غير از زينب(عليها السلام)، دخترى به نام امّ كلثوم(عليها السلام) براى فاطمه(عليها السلام)ذكر كرده است. (المسائل السروية، ص 86)، ولى در كتابى ديگر آن پذيرفته است و آن را بر اساس ضرورت مى داند (المسائل العكبرية، ص 62-61). علاّمه سيّد ناصر حسين موسوى هندى نيز در كتاب إفحام الاعداء والخصوم اين ازدواج را ردّ كرده است.
16 . تاريخ طبرى، ج 4، ص 69 ; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 149 .
17 . تهذيب الاحكام، ج 9، ص 362، ح 15 .
18 . طبقات الكبرى، ج 3، ص 14 ; الاصابة فى معرفة الصحابة، ج 8 ، ص 465 ; الاستيعاب، ج 4، ص 1956.
19 . المجموع نووى، ج 5، ص 224 ; مغنى المحتاج، ج 1، ص 348; المبسوط (سرخسى)، ج 2، ص 65 ; مغنى ابن قدامه، ج 2، ص 395 .
20 . رسائل المرتضى، ج 3، ص 149 .
21 . ر.ك: قاموس الرجال، ج 12، ص 215-216 .
22 . ر.ك: بحارالانوار، ج 42، ص 91 .
23 . الاستيعاب، ج 4، ص 1955 .
24 . الاصابة، ج 8، ص 465 .
25 . تاريخ بغداد، ج 6، ص 180 .
26 . تذكرة الخواص، ص 321 .
27 . ابن سعد نيز در طبقات مى نويسد: «تزوّجها عمر بن الخطاب و هى جارية لم تبلغ; عمر با امّ كلثوم ازدواج كرد، در حالى كه هنوز امّ كلثوم به سنّ بلوغ نرسيده بود». (طبقات الكبرى، ج 8، ص 338). ابن جوزى نيز در المنتظم (ج 4، ص 237) مى نويسد: عمر در حالى با ام كلثوم ازدواج كرد كه وى به سنّ بلوغ نرسيده بود. هر چند ذهبى ولادت او را سال ششم هجرى نوشته است (سير اعلام النبلاء، ج 3، ص 500)، و در نتيجه سال هفدهم بايد سنّ او 11 سال باشد، ولى با توجه به سخن على(عليه السلام) كه او را كودك دانست و سخن ديگر مورّخان كه گفته اند او به سنّ بلوغ نرسيده بود، نقل ذهبى نادرست است و نبايد سنّ او به 9 سال (زمان بلوغ دختران) رسيده باشد.
28 . طبقات الكبرى، ج 8 ، ص 339 .
29 . هر چند فاصله سنّى پيامبر(صلى الله عليه وآله) با برخى از همسرانش نيز زياد بود، ولى مى دانيم آنها با افتخار به همسرى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) در مى آمدند و گاه پيشنهاد ازدواج از طرف خود آنان مطرح مى شد و با ازدواج مورد بحث، كه على(عليه السلام) با آن موافق نبود و عمر با اصرار از امّ كلثوم خواستگارى كرد، (كه بحث آن خواهد آمد) تفاوت دارد.
30 . همان مدرك، ج 3، ص 208 .
31 . تاريخ طبرى، ج 4، ص 199، اين مطلب در كامل ابن اثير (ج 3، ص 54) نيز آمده است.
32 . الاستيعاب، ج 4، ص 1807 .
33. انساب الأشراف، ج9،ص 368; تاريخ طبرى،ج 4،ص400;كامل ابن اثير، ج 3، ص 55.
34 . الاصابة، ج 8، ص 467. همچنين ر.ك: الاستيعاب، ج 4، ص 1955 .
35 . اسدالغابة، ج 6، ص 387 .
36 . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 149 .
37 . ر.ك: انساب الاشراف، ج 1، ص 586. ابن عبد ربّه (ج 4، ص 259) شبيه همين ماجرا را آورده است.
38 . الامامة والسياسة، ج 1، ص 30 .
39 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 202 .
40 . مسند احمد، ج 4، ص 5 ; شبيه به آن صحيح بخارى، ج 6، ص 158 .
41 . ر.ك: ازدواج ام كلثوم با عمر، نوشته آيت الله سيد على حسينى ميلانى .
42 . ر.ك: صحيح بخارى، ج 3، ص 222، كتاب الجهاد والسّير .
43 . ر.ك: www.valiasr.com. مقاله بررسى شبهه ازدواج عمر با امّ كلثوم نوشته فاضل محقق جناب حجت الاسلام والمسلمين سيد محمد حسينى قزوينى.
44 . صحيح بخارى، ج 6، ص 84 .
45 . همان مدرك، ج 3، ص 207 .
46 . همان مدرك، ج 8، ص 26 .
47 . كافى، ج 6، ص 115، ح 1 .
48 . همان مدرك، ح 2 .
49 . در صورت پذيرش اين ازدواج، نمى توان سال آن را هفدهم هجرى دانست كه امّ كلثوم كودك بود و چون خليفه دوم در سال 23 هجرى از دنيا رفت، مى تواند آن ازدواج حتّى يك سال قبل از مرگ عمر اتفاق افتاده باشد، كه سنّ امّ كلثوم حدود 13 سال بود.
50 . كافى است به اطراف خويش نگاه كنيم، تا بنگريم چقدر انسان هاى آبروخواه، نجيب و متينى كه تحت شرايطى از حقّ خويش مى گذرند تا يك خانواده و يك جامعه و محيط، درگير مسائل داخلى نشود.
51 . براى آگاهى از اين ماجراى غم انگيز به كتاب «حديث دوات و قلم» از سلسله مباحث «مسائل سؤال برانگيز در تاريخ اسلام» شماره 1 مراجعه كنيد.
52 . نهج البلاغه، خطبه سوم (خطبه شقشقيه) ; الغارات، ج 2، ص 768 .
53 . نهج البلاغه خطبه سوم (خطبه شقشقيه); الغارات، ج 2، ص 768.
54 . السيرة النبوية (ابن هشام)، ج 2، ص 665 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 225. براى آگاهى بيشتر از ارتداد قبايل مختلف عرب پس از ارتحال رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رجوع كنيد به: البداية والنهاية، ج 6، ص 312 .
55 . مصادر حمله به خانه آن حضرت گذشت.
56 . نهج البلاغه، نامه 45 .
57 . المنتظم، ج 4، ص 238 .
58 . المعجم الكبير، ج 3، ص 44-45 ; مجمع الزوائد، ج 4، ص 271 .
59 . كافى، ج 5، ص 346، ح 2 .
60 . بحارالانوار، ج 42، ص 93 .
61 . كافى، ج 5، ص 346، ح 1 .
62 . مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572، ح 4 .
63 . كنزالعمّال، ج 5، ص 651، ح 14138 .
64 . ازالة الخفاء، ج 2، ص 29 و ص 179 .
65 . على شرط الشيخين، يعنى شرائطى كه بخارى و مسلم در كتاب صحيح خود براى صحّت حديث معتبر مى دانند. آيت الله جعفر سبحانى نيز در كتاب خود، افراد سند اين حديث را برابر موازين رجالى برادران اهل سنّت بررسى كرده و به روشنى اعتبار اين حديث را تبيين نموده است. (رجوع كنيد به: يورش به خانه وحى، ص 31-33).
66 . صحيح مسلم، ج 1، ص 193، باب التيمّم.
67 . «(وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً); اگر بيماريد، يا مسافر، و يا يكى از شما از محلّ پستى آمده (و قضاى حاجت كرده)، و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد، و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، بر زمين پاكى تيمّم كنيد». (نساء، آيه 43)
68 . تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.
69 . مستدرك حاكم، ج 1، ص 110.
70 . تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7. شبيه همين جمله را ابن عبدالبر نيز نقل مى كند (جامع بيان العلم وفضله، ج 2، ص 121). موارد متعدّدى از خشونت و سخت گيرى هاى خليفه دوم و تحمّل مسلمانان و صحابه در تاريخ نقل شده است، كه جداگانه تدوين خواهد شد.
71 . حجر، آيه 71 .
72 . نهج البلاغه، نامه 28 .

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:55 توسط پاسخگو ||

رفتارشناسى خليفه دوم

رفتارشناسى خليفه دوم

از مسائلى كه همواره ذهن جوانان حقيقت جو و پژوهشگران منصف را به خود مشغول داشته، رفتارهاى تند خليفه دوم است. اين بحث از دو نظر حائز اهميت است; نخست آنكه قرآن كريم از صفات برجسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را مهربانى و ملايمت مى داند و تندخويى را از وى نفى مى كند.(1) ديگر آنكه مهرورزى و محبت مسلمانان نسبت به يكديگر، در قرآن كريم از ويژگى هاى پيروان محمد(صلى الله عليه وآله) ذكر شده است. آنان در برابر كفّار شديد، محكم و نستوهند; امّا در ميان خود مهربان(2)، ولى آنچه در حالات خليفه دوم در كتب معروف اهل سنّت آمده، نشان مى دهد او تندخو بود و حتّى گاهى نسبت به شخص پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) نيز چنين رفتارى داشت.

طبيعى است كه وجود نمونه هاى فراوانى از اين رفتارها كه در كتاب هاى تاريخى و حديثى آمده، اين سؤال را به وجود مى آورد، كه آيا كسى با اين روحيه، مى تواند خليفه رسول خدا شود؟! و آيا مى تواند اسوه و سرمشق ساير مسلمانان قرار گيرد؟

متأسفانه اين روحيه در برخى از مسلمانان اثر گذاشته و گروهى از وهابيون تندرو نيز با تندى و خشونت با ساير مسلمانان و هر كس كه هم فكر آنان نباشند، برخورد مى نمايند و حتى با ترور وانفجار و قتل زن و مرد، چهره نامناسبى را از اسلام به دنيا نشان مى دهند.

به نظر مى رسد كه عالمان و انديشمندان اهل سنّت بايد موارد تندخويى هاى خليفه دوم را مورد نقد قرار دهند و آنها را مربوط به اسلام ندانند و جوانان حقيقت جو را از اين تضادّ رفتار خليفه دوم با رفتار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نجات دهند و همگان را با خُلق و خوى نبوى(عليه السلام)آشنا سازند. در اين صورت بخش عمده اى از خشونت ها و تندخويى ها نسبت به مسلمانان ديگر مذاهب، كم مى شود و همه مسلمين در كنار يكديگر ـ با اختلاف عقايد و سلايق ـ مى توانند قدرت عظيمى را در برابر ستمگران و مستكبران جهان تشكيل دهند و به جاى صرف نيرو در مبارزه با يكديگر، به همكارى و محبّت روى آورند و توان خود را در دفاع يكپارچه از اسلام و كشورهاى اشغال شده اسلامى مصروف سازند.

رفتارهاى تند خليفه دوم، در چهار بخش مورد بررسى قرار مى گيرد:

1. در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله)

2. در ماجراى سقيفه

3. در برخورد با مسلمانان در دوران خلافت

4. در خانواده

در اين نوشتار سعى شده است مستند نمونه هاى مورد بحث، از كتب معروف اهل سنّت باشد، تا احتمال اِعمال تعصّب مذهبى كاملا منتفى گردد.

 

1. در زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)

در تاريخ، رفتارهايى تند از خليفه دوم در زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل شده است; چه تندى هايى كه با ديگران داشت و چه تندى هايى كه در برابر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) انجام مى داد. به چند نمونه اشاره مى كنيم:

 

الف) شكنجه كنيز مسلمانش

ابن اثير مورّخ معروف در تاريخ خود هنگامى كه از شكنجه شدگان براى اسلام سخن مى گويد و آنها را معرّفى مى كند، از «لبيبه» كنيزى از بنى مؤمّل نام مى برد، كه كنيز عمر بود. درباره او مى نويسد: «أسلمتْ قبل إسلام عمر بن الخطّاب، وكان يعذّبها حتّى تُفتن، ثمّ يدعها ويقول: إنّى لم أدعك إلاّ سآمة; آن كنيز قبل از عمر بن خطّاب اسلام آورده بود; عمر او را شكنجه مى داد كه از دينش برگردد، سپس (وقتى كه خسته مى شد) او را رها مى كرد و به او مى گفت: من تو را رها كردم، چون از زدن تو خسته شدم».(3)

ابن هشام نيز آن را نقل مى كند و مى نويسد: آن قدر عمر او را مى زد كه خودش خسته مى شد، آنگاه مى گفت: «إنّى أعتذر اليك. إنّى لم أتركك إلاّ ملالةً; من عذرخواهى مى كنم (كه نمى توانم بيش از اين تو را كتك بزنم) من تو را رها نكردم (و از زدن تو دست نكشيدم) مگر بدليل خستگى».

آنگاه مى افزايد: ابوبكر روزى آن صحنه را ديد، آن كنيز را خريد و آزاد كرد.(4)

ابن كثير نيز در بحث كسانى كه توسط ابوبكر خريدارى و آزاد شده اند، به همين ماجرا اشاره مى كند.(5)

 

ب) مضروب ساختن خواهر مسلمانش

در كتب سيره و تاريخ هنگامى كه از سبب اسلام آوردن عمر سخن به ميان مى آيد، داستانى نقل شده است كه در لابه لاى آن روحيه تند وى كاملا روشن است.

هنگامى كه او از اسلام آوردن خواهرش فاطمه و دامادش سعيد بن زيد مطّلع گشت، به منزل آنان آمد. آنها كه نوشته هايى از قرآن را قرائت مى كردند، با ديدن وى، آن را مخفى مى كنند. به آنها مى گويد: من شنيدم كه شما پيرو دين محمد شده ايد. سپس به سوى دامادش سعيد حمله مى آورد. خواهرش فاطمه به دفاع بر مى خيزد و عمر چنان او را مى زند كه بدنش را مجروح و خون از آن سرازير مى شود (فقامت فاطمة لتكفّه عنه فضربها فشجّها...) و پس از آن پشيمان مى شود و آنگاه با ديدن آيات قرآن، اسلام مى آورد.(6)

 

ج) حمله به ابوهريره و اعتراض به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)

در روايتى كه مسلم در صحيح خود نقل مى كند، آمده است: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به ابوهريره فرمود: برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.

ابوهريره مى گويد: من رفتم و نخستين كسى را كه ملاقات كردم، عمر بود. سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى او بازگو كردم. ناگهان وى به من حملهور شد و چنان بر سينه من كوبيد كه با نشيمن گاه به زمين افتادم (فضرب عمر بيده بين ثديى فخررت لإستى); سپس به من گفت: برگرد.

من گريان به محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) برگشتم و او نيز از پى من آمد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عمر اعتراض كرد كه چرا چنين كردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت: «فلاتفعل فانّي أخشى أن يتّكل النّاس عليها...; چنين دستورى را صادر مكن! زيرا مى ترسم مردم بر همين مطلب تكيه كنند و عمل را رها نمايند» ولى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) بر گفته خود اصرار ورزيد.(7)

ملاحظه مى كنيد كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) براى تشويق مردم به توحيد، اين بشارت را به آنها داد و البته ايمانى كه با باور و يقين باشد، عمل را نيز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا(صلى الله عليه وآله)ايستادگى مى كند، ابوهريره را كتك مى زند و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به سبب چنين فرمانى اعتراض مى نمايد.

 

د) يورش به سمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)

عبدالله بن اُبى، منافق معروف از دنيا رفت; پسرش آمد و از پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواست كه بر پدرش نماز بگذارد. با توجه به اينكه عبدالله به ظاهر مسلمان بود و شهادتين بر زبان جارى مى ساخت و رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز هنوز دستور ويژه اى در ارتباط با او و همانند وى دريافت نكرده بود، لذا براى نمازش حاضر شد. در روايتى كه در كتب صحاح اهل سنت، گاه به نقل از عبدالله بن عمر و گاه از زبان خود عمر نقل شده، آمده است كه عمر به سوى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) يورش برد و از نماز آن حضرت ممانعت كرد.

مطابق نقل بخارى عبدالله بن عمر مى گويد: «فلمّا أراد أن يصلّى عليه جذبه عمر; هنگامى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خواست بر عبدالله بن ابى نماز بگذارد، عمر پيامبر را كشيد». سپس به او گفت: خداوند تو را از نماز بر منافقين نهى كرده است.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: خدا مرا مخيّر ساخته و فرمود: «(اسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لاَ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ); براى آنها استغفار بكنى و يا استغفار نكنى، حتى اگر هفتاد بار براى آنها استغفار كنى، خداوند آنها را نمى بخشد».(8)

اشاره به اينكه نماز من براى او نفعى ندارد.(9) (و براى مصالحى آن را انجام دادم).

مطابق نقل ديگر آمده است: «فأخذ عمر بن الخطّاب بثوبه فقال: تصلّي عليه وهو منافق; عمربن خطّاب پيراهن رسول خدا را گرفت و گفت بر او نماز مى گذارى در حالى كه وى منافق است».(10)

و در نقل ديگر كه خود عمر نقل مى كند آمده است: «وثبتُ اليه...; من به سوى پيامبر پريدم و گفتم چرا بر او نماز مى گذارى؟!» و رسول خدا(صلى الله عليه وآله)تبسّمى كرد و فرمود كنار برو، ولى من همچنان اصرار مى كردم.(11)

او وقتى اين ماجرا را نقل كرد، افزود: «فعجبت من جرأتي على رسول الله(صلى الله عليه وآله); من خود از جرأت و جسارتم بر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) تعجّب كردم!».(12)

اين ماجرا در ديگر كتب معروف و معتبر اهل سنّت نيز نقل شده است.(13)

روشن است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عملى را بدون اذن الهى انجام نمى دهد و هر عمل و سخن و سيره اش منشأ وحيانى دارد، و مسلمانان نيز حقّ اعتراض به عمل و رفتار آن حضرت را ندارند. قرآن كريم مى فرمايد: (وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَى اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُّبِيناً); هيچ مرد و زن با ايمانى حق ندارد هنگامى كه خدا و پيامبرش فرمانى صادر كنند، اختيارى در كار خود داشته باشند و هر كس خدا و پيامبرش را نافرمانى كند به گمراهى آشكارى گرفتار شده است».(14)

همچنين مى فرمايد: «(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِىِّ وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ); اى كسانى كه ايمان آورده ايد! صداى خود را از صداى پيامبر بالاتر نبريد، و در برابر او بلند سخن مگوييد، آن گونه كه بعضى از شما در برابر بعضى بلند صدا مى كنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالى كه نمى دانيد».(15)

در ماجراى فوق ملاحظه مى كنيد كه خليفه دوم اعتراض خود را تا آنجا ادامه مى دهد كه به سمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) يورش برده، پيراهن او را مى كشد و در برابر سخنان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) همچنان به اصرار خود ادامه مى دهد و خود نيز بعدها از اين جسارت و جرأتش شگفت زده مى شود.

 

هـ) نسبت ناروا به پيامبر(صلى الله عليه وآله)

از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرايى است كه در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز كه پيامبر در بستر بيمارى بود و چند روز بعدش رحلت كرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسيم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد».

در برابر اين خواسته رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عمر گفت: إنّ النبي(صلى الله عليه وآله) غلبه الوجع وعندنا كتاب الله حسبنا; بيمارى بر پيامبر چيره شد (و نمى داند چه مى گويد) و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».

در محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) شروع به نزاع كردند; عده اى گفتند بگذاريد پيامبر نامه اش را بنويسد و بعضى سخن وى را تكرار كردند و پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) به آنها فرمان داد كه برخيزند و بروند و او را تنها بگذارند.

تصور نكنيد اين داستان خيالى و يا خبر واحد است بلكه با تعبيرات گوناگون در صحاح و مسانيد اهل سنت به طور مكرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصريح به اسم عمر و گاه به صورت صيغه جمع) و مسلم نيز در سه جا از كتاب خود آن را آورده است.(16)

شما خواننده عزيز چگونه مى توانيد اين خبر موثّق و معروف را تحمّل كنيد و چه تفسيرى مى توان براى آن پيدا كرد، قضاوت را به وجدان هاى بيدار واگذار مى كنيم. (مشروح اين ماجرا و اسناد متعدد آن را در كتاب «حديث دوات و قلم» از همين مجموعه مطالعه كنيد).

 

2. در ماجراى سقيفه

داستان سقيفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگيز در تاريخ اسلام است كه نياز به تدوين مستقلّى دارد. ولى خشونت خليفه دوم در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.

پس از آنكه جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و پيرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسيد. وى ابوبكر و ابوعبيده جرّاح را با خود همراه كرد و به سقيفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس ميان حُباب بن مُنذر و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر يك ديگرى را تهديد كرد. در نهايت به خاطر رقابت هميشگى اوس و خزرج، اوسيان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبيله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بيعت كردند.

طبرى موّرخ معروف در نقل اين ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقيفه براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و در اين ميان سعد بن عباده را لگد مى كردند، مى نويسد: كسى فرياد زد: «مراقب سعد باشيد، او را لگد نكنيد!» عمر گفت: «اُقتلوه قتله الله; او را بكشيد كه خداوند او را بكشد» سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: «تصميم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمايم كه استخوان بازويت را خرد كنم!!».(17)

مطابق نقل بخارى عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گويد: وقتى كه سعد بن عباده زير دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتيد» من گفتم: «قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد»(18) و بدين صورت جمعى از مردم را تشويق به اعمالشان كرد.

مطابق نقل ديگر، وى گفت: «قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!».(19)

در ادامه ماجراى بيعت و تثبيت خلافت ابوبكر تندخويى وى كاملاً روشن است.

مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على(عليه السلام) بيعت نمى كنيم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على(عليه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، طلحه و زبير و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت: «والله لاحرقنّ عليكم او لتخرُجُنّ إلى البيعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بيعت بيرون آييد!».(20)

مطابق نقل بلاذرى، عمر با فتيله آتشين به سمت منزل على(عليه السلام)حركت كرد، كه فاطمه(عليها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد. فاطمه(عليها السلام) به او فرمود: «يابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟ تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟» وى با صراحت جواب داد: «نعم و ذلك أقوى فيما جاء به ابوك; آرى و اين كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسيار لازم است».(21)

مطابق نقل ابن ابى شيبه، وى به فاطمه(عليها السلام) گفت: «وايم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت; به خدا سوگند آن مسأله (محبوبيت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان اين چند نفر (على(عليه السلام)، زبير و...) به نزد تو آيند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند».(22)

به سبب همين تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه(عليها السلام) وقتى كه على(عليه السلام)سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند; به ابوبكر گفت تنها بيايد و كسى با او همراه نباشد; به آن دليل كه وى حضور عمر را خوش نداشت (فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهيّةً لمحضر عمر).(23)

در عبارت طبرى و ابن كثير تعبير روشن ترى آمده است كه على(عليه السلام)به ابوبكر گفت: تنها بيايد چون مى خواست عمر همراه او نباشد; زيرا از تندخويى عمر آگاه بود (وكره أن يأتيه عمر، لما علم من شدّة عمر).(24)

تندى و خشونت وى در ماجراى سقيفه، داستانى طولانى دارد كه جداگانه تدوين خواهد شد. (ضمناً فراموش نكنيد، آنچه در بالا آمد و در ساير مباحث اين كتاب آمده، از منابع معروف اهل سنّت گرفته شده است).

 

3. تندخويى با مردم در دوران خلافت

ابن ابى الحديد معتزلى در معرفى خليفه دوم مى نويسد: «كان عمر شديد الغلظة، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، كان يعتقد أنّ ذلك هو الفضيلة وأنّ خلافه نقص; عمر بسيار تندخو و نامهربان بود. او پيوسته عبوس و ترش رو بود و باورش اين بود كه اين تندخويى ها فضيلت است و خلاف آن نقص و عيب است».(25)

تندخويى او آن قدر معروف بود كه وقتى از سوى ابوبكر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت.

ابن ابى شيبه نويسنده معروف كتاب «المصنّف» مى نويسد: ابوبكر نزديك مرگش دستور داد تا عمر را بياورند كه او را پس از خود به خلافت نصب كند. مردم به ابوبكر گفتند: «أتستخلف علينا فظّا غليظاً، فلو ملكنا كان أفّظ وأغلظ; تو مى خواهى مردى خشن و تندخو را بر ما خليفه سازى; او اگر بر ما حاكم شود، خشن تر و تندخوتر خواهد شد».(26) و مطابق نقل ابن ابى الحديد، طلحه نيز به ابوبكر اعتراض كرد و گفت: «ما أنت قائل لربّك غداً وقد وليّت علينا فظّاً غليظاً; تو فردا به پروردگارت چه خواهى گفت، به سبب آنكه فردى خشن و تندخو را بر ما ولايت دادى؟».(27)

امير مؤمنان على(عليه السلام) نيز در خطبه شقشقيّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همين نكته مى فرمايد: «فصيّرها في حوزة خَشْناءَ، يَغلُظ كَلمُها ويخشُنُ مَسُّها; سرانجام (ابوبكر) آن ] خلافت[ را در اختيار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و سخت گيرى بود».

شايد به همين علّت بود كه خود عمر ـ مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «الطبقات» ـ پس از رسيدن به خلافت،

نخستين كلماتى كه بر منبر گفت چنين بود: «أللّهم إنّي شديد ] غليظ [ قليّني، وإنّي ضعيف فقوّني، وإنّي بخيل فسخّني; خدايا من تندخويم، پس مرا نرم و ملايم قرار ده! و من ضعيفم، پس مرا قوىّ ساز! و من بخيلم، پس مرا سخىّ گردان».(28)

ولى از شرح حال او در دوران خلافت استفاده مى شود كه نتوانست تندخويى و خشونت خود را رها كند، تعدادى از آن موارد كه در كتاب هاى معروف برادران اهل سنّت آمده است، نقل مى شود:

 

تازيانه وحشت انگيز

تازيانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود كه مطابق نقل «شربينى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) تازيانه او از شمشير حجّاج نيز ترسناك تر بود (كانت دِرّة عمر أهيب من سيف الحجّاج).(29) همچنين از عمر با وصف «نخستين كسى كه با خود تازيانه برداشت و با آن افراد را مى زد»(30) ياد مى كنند.

او با تازيانه خود زن و مرد، كودك و جوان و بزرگ و كوچك را مى زد و به سبب تكرار اين عمل و ايجاد وحشت، مطابق نقل برخى از كتب تاريخ، گاه كودكان از ديدن وى، وحشت زده فرار مى كردند.(31)

 

كتك زدن فرزند براى تحقير

روزى پسر بچه اى از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالى كه سرش شانه زده بود و پيراهن زيبايى بر تن داشت. عمر او را با تازيانه زد، تا آن كه آن پسر گريان شد (فضربه عمر بالدِّرة حتّى أبكاه) حفصه (دختر عمر) كه شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را مى زنى؟ پاسخ داد: ديدم او از اين حالت، خوشش آمد، خواستم او را كوچك و تحقير كنم!! (رأيته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إليه).(32)

 

حمله به زنان نوحه گر

1. پس از مرگ ابوبكر، بستگان وى نوحه و گريه مى كردند. عمر از آنها خواست كه ساكت باشند. ولى آنها گوش نكردند. عمر دستور داد كه آنها را از خانه بيرون كنند. وقتى كه امّ فروه خواهر ابوبكر را بيرون كشيدند و به نزد خليفه آوردند، عمر وى را با تازيانه زد (... فعلاها بالدّرة، فضربها ضربات).(33)

مطابق نقل كنز العمّال تك تك زنان را كه از آن منزل خارج مى كردند، عمر هر يك را با تازيانه مى زد.(34)

2. پس از مرگ خالد بن وليد عدّه اى از زنان در منزل ميمونه (يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) اجتماع كرده و مى گريستند. عمر تازيانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنين بگو حجاب بگيرد. آنگاه زنان را از آنجا بيرون كن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بيرون كرد. عمر نيز آنان را با تازيانه مى زد (... فجعل يخرجهنّ عليه وهو يضربهنّ بالدِّرة). در اين ميان كه او زنان را مى زد، روسرى از سر يكى از زنان افتاد (و موهايش پيدا شد) بعضى كه آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! روسريش افتاده! پاسخ داد رهايش كنيد، او احترامى ندارد (... فقالوا: يا أميرالمؤمنين! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها).

عبدالرّزاق صنعانى پس از نقل اين ماجرا، ازاستادش معمر نقل مى كند كه «كان معمر يعجب من قوله: لاحرمة لها; معمر از سخن عمر كه مى گفت آن زن (كه روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى كرد!».(35)

اين در حالى است كه مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقيّه دختر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) زنانى در فراق او گريه مى كردند. عمر كه آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر يضربهنّ بسوطه) رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ يبكين; بگذار گريه كنند» و البته زنان را از كارهاى خلاف شأن و نادرست نهى كرد.(36)

اين ماجرا نشان مى دهد كه وى از زمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نيز اين رويه را داشت و اگر چيزى به نظرش نادرست مى رسيد، بدون اجازه از رسول خدا كار خود را مى كرد.

 

زنى از وحشت، لباسش را ...

عبدالرّزاق صنعانى در كتابش نقل مى كند كه عمر در ميان صف زنان مى گشت كه بوى خوشى را از سر زنى احساس كرد. گفت: «لو أعلم أيّتكنّ هي، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كيست، چنين و چنان خواهم كرد!» آنگاه ادامه داد: بايد هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه كهنه كنيزش را بپوشد.

راوى اين ماجرا مى گويد: «بلغني أنّ المرأة الّتى كانت تطيّبت بالت في ثيابها من الفَرَق; به من خبر رسيده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ... !!».(37)

 

زنى ديگر از وحشت بچه اش را سقط كرد

فقهاى اهل سنت در كتاب الديات نقل كرده اند كه عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد كه پيرامون اتّهامى از او بازجويى كند. زن با شنيدن بازخواست عمر گفت: «ياويلها مالها ولعمر; اى واى بر اين زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه كار؟» به هر حال، حركت كرد تا به نزد وى بيايد، كه بين راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبيّ صَيْحَتَيْن ثمّ مات).

عمر از اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درباره حكم آن سؤال كرد; برخى ها گفتند: چيزى بر تو نيست. در آن حال على(عليه السلام)ساكت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت كرد و پرسيد: نظر تو چيست؟ على(عليه السلام)فرمود: اگر آنان نظر و رأيشان اين بود كه گفتند، همگى اشتباه كردند و اگر مطابق ميل تو و براى خوشايند تو چنين سخنى گفته اند، خيرخواه تو نبوده اند. حكمش آن است كه ديه آن كودك سقط شده بر عهده توست، زيرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط كرد (لأنّك أنت أفزعْتَها فألقتْ).(38)

 

وحشت از اظهار نظر

موارد متعدّد تاريخى گواهى مى دهد كه برخى از صحابه از ترس خليفه دوم، از اظهار نظر خوددارى مى كردند و گاه پس از اظهار آن، وقتى با برخورد تند عمر مواجه مى شدند، عقب نشينى مى كردند. چند مورد از آن را ذيلا ملاحظه مى كنيد:

1. ابن ابى الحديد معتزلى نقل مى كند كه عبدالله بن عبّاس در زمان خلافت عمر جرأت نمى كرد كه قول به بطلان عول (موضوعى است مربوط به بحث ارث) را ابراز نمايد و پس از مرگ خليفه آن را ابراز كرد. به ابن عبّاس گفته شد: «هلاّ قلت هذا في أيّام عمر؟ قال: هبته; چرا در زمان عمر اين مطلب را نگفتى؟ پاسخ داد: از او مى ترسيدم (زيرا با نظر او مخالف بود)».(39)

2. ابوهريره پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره مى گفت: «إنّي لأحدّث احاديث لو تكلّمت بها في زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسي; من احاديثى را بازگو مى كنم كه اگر آنها را در زمان عمر مى گفتم و يا نزد عمر مى گفتم، سرم را مى شكست!».(40)

ابوسلمه مى گويد: از ابوهريره شنيدم كه مى گفت: «ما كنتُ نستطيع ان نقول: «قال رسول الله» حتّى قُبض عمر; تا زمانى كه عمر زنده بود من نمى توانستم بگويم: پيامبر چنين فرمود!!».(41)

3. مسلم در صحيح خود نقل مى كند كه مردى نزد عمر آمد و گفت: من جُنب شدم و آب نيافتم (تكليف من چيست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار كه آنجا حاضر بود گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا به ياد نمى آورى روزى را كه من و تو در يك جنگ (همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) بوديم، جُنب شديم، ولى آب براى غسل پيدا نكرديم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاك غلطاندم و نماز خواندم (پس از آنكه خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيديم و ماجرا را گفتيم) پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: كافى است (در صورت نيافتن آب) دستانت را بر زمين بزنى و پس از آنكه آن را فوت كردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو كف دستت را مسح كنى.

عمر (پس از شنيدن سخن عمّار، گويا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: اى عمّار! از خدا بترس (و اين سخن را مگو).

عمّار گفت: اگر بخواهى من اين حديث را نقل نمى كنم (... فقال عمر: إتّق الله يا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به).(42)

مى دانيم كه در اين ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)حجّت را تمام كرده است و قرآن نيز تصريح مى كند كه در چنين صورتى بايد تيمّم كرد.(43)

 

اين چند ماجرا نشان مى دهد كه بعضى از صحابه از عمر تقيّه مى كردند، يا مسائلى را نمى گفتند و يا در برابر شدّت و تندى وى، عقب نشينى مى كردند.

 

حبس صحابه براى نقل حديث

عمر از نقل حديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ممانعت مى كرد و در اين ارتباط با صحابه شديداً برخورد مى نمود. حتّى جمعى را حبس كرد!

«ذهبى» نقل مى كند كه عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصارى» را به سبب نقل فراوان حديثِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حبس كرد.(44)

حاكم نيشابورى نيز نقل مى كند كه خليفه دوم، ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حديث، از مدينه ممنوع الخروج كرد و اين ممنوعيّت تا زمان مرگ عمر ادامه يافت.(45)

 

سلطان الله در زمين

مطابق نقل بلاذرى و طبرى، مالى را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسيم كند، مردم اجتماع كردند. سعد بن أبى وقّاص (صحابى معروف) مردم را كنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتى نزد عمر رسيد، وى سعد را با تازيانه زد و گفت: تو به گونه اى به سوى من آمدى كه گويا از «سلطان الله» در زمين نمى ترسى؟ (فعلاه عمر بالدِّرّة وقال: إنّك أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فى الأرض).(46)

 

از قيافه خشن خوشش مى آيد

مطابق نقل ابن عبد ربّه اندلسى شخصى به نام ربيع بن زياد حارثى مى گويد: من در زمان عمر، والى ابوموسى اشعرى (استاندار بصره) در منطقه بحرين بودم. عمر نامه اى براى ابوموسى نوشت و از او خواست كه با واليان و كارگزارانش به مدينه بيايد. وقتى كه به مدينه آمديم، من قبل از آنكه نزد عمر بروم از «يَرْفأ» غلام عمر پرسيدم كه عمر از چه خصلتى در كارگزارانش خوشش مى آيد؟ گفت: از خشونت. آنگاه من نيز با هيأتى خشن به حضورش رسيدم و او نيز از من خوشش آمد و از ابوموسى خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والى بفرستد.(47)

 

انتظار يك ساله!

بخارى و مسلم در كتاب خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه گفت: من براى پرسيدن شأن نزول يك آيه از عمر، يك سال انتظار كشيدم. نمى توانستم از او بپرسم، به سبب هيبت و ترس از او (فما استطيع أن أسأله هيبةً له) تا آنكه در سفر حجّى با او همراه شدم، هنگام بازگشت در ميانه راه زمانى پيش آمد كه وى براى قضاى حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا كارش تمام شود; آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنيمت شمردم) و به او گفتم: اى اميرالمؤمنين! آن دو زن از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه كسانى بودند؟(48) عمر گفت: آن دو حفصه و عايشه بودند.

ابن عبّاس مى افزايد: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت يك سال است كه مى خواستم درباره اين آيه از تو بپرسم ولى از ترس تو نمى توانستم. (والله إن كنت لأريد أن أسألك عن هذا منذ سنة فما أستطيع هيبةً لك).(49)

 

حمله به ابومطر!

مردى به نام خيثمة بن مشجعه كه كنيه او «ابومطر» بود، نزد خليفه دوم آمد. خليفه با تازيانه به او حمله كرد و ابومطر از نزد او گريخت (فحمل عليه بالدِّرة فهرب من بين يديه). به او گفته شد: چرا فرار كردى؟ پاسخ داد: «وكيف لا أهرب من بين يَدَىْ من يضربنى ولا أضربه; چگونه من از نزديكى كسى كه مرا مى زند، ولى من نمى توانم او را بزنم فرار نكنم!».(50)

بلاذرى كه اين ماجرا را نقل مى كند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نياورده است!

«بلاذرى» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از ديگر مورّخان به نقل از «عمرو بن ميمون» درباره كيفيّت برپايى نماز جماعت توسط خليفه دوم آورده اند: «وكان عمر لا يُكبّر حتّى يستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة; برنامه عمر اين بود كه پيش از گفتن تكبيرة الاحرام به صف اوّل نگاه مى كرد; اگر مى ديد كسى از صف جلو آمده و يا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگيرد)».(51)

 

ازدواج اجبارى

«عاتكه» بنت زيد، همسر عبدالله بن ابى بكر بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشيد كه پس از وى ازدواج نكند; او نيز پذيرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پيمانش بود و به آنها جواب منفى داد. خليفه دوم به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى كن. عاتكه، خليفه را نيز جواب ردّ داد. اين بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد كه او را به ازدواج من درآور (فقال عمر: زوّجنيها!) او نيز به دستور عمر عمل كرد... .

عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن ميلى به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع مى كرد، لذا) با آن زن درگير شد، تا بر او غلبه كرد و با او همبستر شد. (فأتاها عمر فدخل عليها فعاركها حتّى غلبها على نفسها فنكحها).

خليفه دوم پس از پايان كار، گفت: «اُفّ، اُفّ، اُفّ; اُف، اُف، اُف». (با اين كلمات) از آن زن ابراز انزجار كرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نيامد; تا آنكه خدمتكار آن زن، براى عمر پيام فرستاد كه بيا، من او را براى تو آماده مى كنم!(52)

 

شكستن سر عثمان بن حنيف

«ذهبى» در كتابش نقل مى كند كه روزى عمر بن خطّاب و «عثمان بن حنيف» در مسجد با يكديگر گفتگو و جدال مى كردند; مردم نيز اطراف آن دو حضور داشتند. ناگهان عمر خشمگين شد و مشتى از سنگ ريزه هاى مسجد را گرفت و به صورت عثمان زد. سنگريزه ها پيشانى عثمان را شكافت (... فقبض من حصباء المسجد قبضة ضرب بها وجه عثمان، فشجّ الحصى بجبهته آثاراً من شجاج).

عمر وقتى ديد خونِ پيشانى عثمان بر محاسنش سرازير شد، گفت: خونت را پاك كن (فلمّا رأى عمر كثرة تسرّب الدّم على لحيته قال: امسح عنك الدّم).

عثمان گفت: مترس! به خدا سوگند! من از رعيّت تو ـ كه مرا به سوى آنان فرستادى ـ هتك حرمتى بيش از هتك حرمت تو نسبت به خودم ديدم!(53)

 

ابن عبّاس! از من دور شو

«طبرى» و «ابن اثير» در تاريخ خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه روزى عمر از من پرسيد: آيا مى دانى چرا بعد از محمّد(صلى الله عليه وآله)قوم شما خلافت را از شما (بنى هاشم) دريغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، اميرالمؤمنين!

(يعنى عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت. گفت: چون مردم نمى خواستند نبوّت و خلافت در يك خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر كنيد! از اين رو، قريش براى خود خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود.

گفتم: اگر اجازه بدهى من سخن بگويم و بر من خشمگين نشوى، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لي في الكلام وتمط عنّي الغضب تكلّمتُ).

عمر به من اجازه داد و من نيز گفتم: اينكه گفتى قريش خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود، اگر قريش آن كس را كه خدا اختيار كرده بود (يعنى على(عليه السلام)) را بر مى گزيد(54)، آن زمان موفّق بود. امّا اينكه گفتى قريش كراهت داشت كه خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان كه خداوند در قرآن گروهى را كه از پيروى دستورات الهى كراهت داشتند، نكوهش كرده، مى فرمايد: «(ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ); آنها از آنچه كه خداوند نازل كرده كراهت داشتند و از اين رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد».(55)

خليفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانى شد و سخنانى گفت، از جمله) گفت: «أبت والله قلوبكم يا بني هاشم إلاّ حسداً ما يحول، وضغناً وغشّاً ما يزول; به خدا سوگند! در دل هاى شما بنى هاشم حسادتى است كه از بين نمى رود و كينه و غِشّى وجود دارد كه هرگز زايل نمى شود!».

گفتم: آرام باش اى اميرالمؤمنين! قلبهاى گروهى كه خداوند از آنها رجس و پليدى را برده و به طور كامل آنها را پاك گردانيده، به حسادت و غش وصف نكن! زيرا قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز از قلب بنى هاشم است (مهلاً يا أميرالمؤمنين! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيراً(56) بالحسد والغشّ).

عمر خشمگين شد و در برابر پاسخ منطقى ابن عبّاس گفت: «إليك عنّي يا ابن عبّاس; اى ابن عبّاس از من دور شو!».

برخاستم كه از آنجا بروم عمر مرا نگه داشت و گفت: بمان. و آنگاه سخنانى براى دلجويى گفت.(57)

ملاحظه مى كنيد، با آنكه خليفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس براى سخن گفتن اجازه گرفت و از او پيمان گرفت كه عصبانى نشود; باز هم خليفه در برابر سخنان منطقى ابن عبّاس تاب نمى آورد، برمى آشوبد و به اتّهام زنى روى مى آورد.

 

تو با خليفه سخن بگو!

مسلمانان تا آنجا از تندخويى خليفه دوم به ستوه آمده بودند كه مطابق نقل طبرى و بلاذرى، روزى جمعى از مسلمانان به عبدالرّحمن بن عوف گفتند: «كلّم عمر فانّه قد أخشانا حتّى ما نستطيع أن نديم إليه أبصارنا; به عمر بگو (و پيام ما را به او برسان) او آن قدر ما را ترسانده كه نمى توانيم به سوى او چشم بدوزيم».(58)

جالب است بدانيم كه ابوبكر به هنگام وفاتش از عبدالرّحمن بن عوف درباره عمر سؤال كرد. عبدالرّحمن آن روز نيز گفت: «فيه غلظة; در او تندخويى است» ولى ابوبكر پاسخ داد: «لأنّه يراني رقيقاً، ولو أفضى إليه لترك كثيراً ممّا هو عليه; اينكه او با شدّت عمل مى كند، براى آن است كه مرا نرم خو و ملايم مى بيند; ولى اگر خلافت به او برسد، بسيارى از اين تندخويى ها را رها مى كند».(59)

امّا ماجراى فوق و نمونه هاى گذشته نشان داد كه پيش بينى ابوبكر درست نبود و خليفه همچنان بر اخلاقش باقى ماند!

 

سبب شكنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مباش!

اين قسمت را با سخنى از ابن اُبىّ بن كعب ـ به نقل از صحيح مسلم ـ به پايان مى بريم.

ماجرايى ميان خليفه دوم و ابوموسى اشعرى رخ داد كه اُبىّ بن كعب نيز آنجا حاضر بود; وقتى كه اُبيّ بن كعب سخت گيرى عمر را ديد، به او گفت: «يا ابن الخطّاب فلا تكوننّ عذاباً على أصحاب رسول الله; اى پسر خطّاب سبب عذاب و شكنجه اصحاب رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مباش!».(60)

 

4. خشونت با خانواده

روشن است كه از نظر اسلام و سيره نبوى(صلى الله عليه وآله) مهربانى و محبّت به خانواده از خصلت هاى برجسته و پسنديده يك مسلمان است.

رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «خيرُكم خيرُكم لأهله وأنا خيركم لأهلي; بهترين شما، بهترين نسبت به خانواده اش است و من براى خانواده ام بهترينم».(61)

همچنين فرمود: «خياركم خياركم لنسائهم; بهترين شما كسى است كه نسبت به همسرانشان بهترين باشد».(62)

درباره آن حضرت از عائشه نقل شده است: «ما ضرب رسول الله(صلى الله عليه وآله)خادماً، ولا امرأة; رسول خدا(صلى الله عليه وآله) هرگز خادم و زنى را كتك نزد».(63)

با اين حال، نكاتى در زندگى خليفه دوم در برخورد با همسرانش نقل شده است كه بسيار شگفت انگيز است.

 

او پيوسته تندخوست

مطابق نقل بلاذرى، طبرى، ابن اثير و ابن كثير هنگامى كه يزيد بن ابوسفيان از دنيا رفت، عمر از همسرش امّ ابان ـ دختر عتبه ـ خواستگارى كرد; وى نپذيرفت و علّت آن را چنين گفت: «لأنّه يدخل عابساً، ويخرج عابساً، يغلق أبوابه، ويقلّ خيره; او ] عمر[ عبوس و ترش رو وارد منزل مى شود و عبوس و اخمو خارج مى گردد; درِ خانه را مى بندد (و اجازه بيرون رفتن به همسرش نمى دهد) و خيرش اندك است».(64)

 

فرياد اعتراض!

طبرى و ابن اثير نقل مى كنند كه عمر در زمان خلافتش از امّ كلثوم دختر ابوبكر خواستگارى كرد، در حالى كه آن دختر كم سنّ و سال بود. عايشه تقاضاى خليفه را با خواهرش امّ كلثوم در ميان گذاشت. امّ كلثوم گفت: من نيازى به او ندارم! عايشه گفت: نسبت به خليفه بى ميلى؟ پاسخ داد: «نعم، إنّه خشن العيش، شديد على النّساء; آرى! زيرا او در زندگى سخت گير است و نسبت به زنان با تندى و خشونت رفتار مى كند».

عايشه از عمروعاص خواست كه به طريقى عمر را منصرف سازد. عمروعاص به نزد عمر آمد و پس از گفتگوهايى به عمر گفت: «امّ كلثوم با ناز و نعمت و مهربانى تحت حمايت امّ المؤمنين عايشه رشد و نمو كرده، ولى در تو تندخويى است و ما نيز از تو مى ترسيم و نمى توانيم تو را از هيچ يك از خلق و خويت برگردانيم، پس اگر آن دختر در مطلبى با تو مخالفت كند و تو بر او هجوم آورى، چه خواهد كرد؟ (... وفيك غلظة ونحن نهابك وما نقدر أن نردّك عن خلق من أخلاقك، فكيف بها إن خالفتك في شيء فسطوت بها) و بدين صورت او را منصرف كرد.(65)

مطابق نقل ابن عبدالبر، امّ كلثوم دختر ابوبكر به خواهرش عايشه گفت: تو مى خواهى من به ازدواج كسى درآيم كه تندخويى و سخت گيرى او را در زندگى مى دانى؟! سپس افزود: «والله لئن فعلتِ لأخرجنّ إلى قبر رسول الله ولأصيحنّ به; به خدا سوگند اگر مرا به اين كار وادار كنى، كنار قبر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى روم و آنجا (به عنوان اعتراض) فرياد خواهم كشيد».(66)

تندخويى و خشونت خليفه در خانواده به گونه اى زبانزد خاصّ و عام بود كه حتى دختر كم سنّ و سالى همانند ام كلثوم دختر ابوبكر نيز از آن مطّلع است و با آنكه عمر، هم خليفه مسلمين است و هم با پدرش ابوبكر بسيار دوست و همراه بود، ولى امّ كلثوم او را نمى پذيرد.

 

كتك زدن همسر

در چند كتاب معتبر و مورد اعتماد اهل سنت (و تمام مطالب اين كتاب از علماى اهل سنت است) از اشعث بن قيس نقل شده است كه من شبى مهمان خليفه دوم بودم كه نيمه هاى شب عمر برخاست، به سوى همسرش رفت و شروع به كتك زدن او كرد; من برخاستم و رفتم و مانع شدم (ضفتُ عمر ليلةً، فلمّا كان في جوف اللّيل قام إلى امرأته يضربها، فحجزت بينهما). وقتى كه عمر به بسترش برگشت، به من گفت: «يا أشعث! احفظ عنّي شيئاً سمعته عن رسول الله: لا يُسأل الرّجل فيم يَضرب امرأَتَه; اى اشعث، جمله اى از رسول خدا شنيدم، كه آن را به خاطر بسپار (آن جمله اين است): از مرد پرسيده نمى شود كه در چه رابطه اى زنش را كتك زده است».(67)

و به اين ترتيب او را از سؤال درباره علّت اين كار منصرف كرد!

 

ازدواج مى كنم مشروط بر اينكه مرا كتك نزند!

عاتكه بنت زيد، دختر عموى عمر بن خطّاب بود. وى زنى بسيار زيبا بود و شوهر نخست او عبدالله بن ابى بكر بود.

پس از فوت عبدالله، عمر با وى در سال دوازدهم هجرى ازدواج كرد و براى اين ازدواج وليمه اى نيز داد.

مورّخان نوشته اند: هنگامى كه عمر از او خواستگارى كرد، به سبب آنچه كه از عمر مى دانست با او شرط كرد كه مانع وى از رفتن به مسجد نشود و او را كتك نزند. عمر نيز با ناخوشايندى اين شرايط را پذيرفت (فلمّا خطبها عمر، شرطتْ عليه أنّه لايمنعها عن المسجد ولايضربها، فأجابها على كره منه).(68)

در عبارت ابن حجر عسقلانى به اين صورت آمده است: «شرطتْ عليه ألاّ يضربها، ولايمنعها من الحقّ، ولا من الصّلاة فى المسجد النبويّ; با عمر شرط كرد كه او را كتك نزند، از انجام حق باز ندارد و مانع نماز خواندن وى در مسجد نبوى نشود».(69)

شايد به علّت همين تندخويى ها بود كه مطابق نقل ابن اثير، عمر بن خطّاب از خانواده هاى قريش در مدينه خواستگارى كرد، ولى آنها نپذيرفتند; امّا مغيرة بن شعبه خواستگارى كرد، آنها قبول كردند (إنّ عمر بن الخطّاب خطب إلى قوم من قريش بالمدينة فردّوه، وخطب إليهم المغيرة بن شعبة فزوّجوه).(70)

 

خشم و گاز گرفتن

ابن ابى الحديد معتزلى نقل مى كند كه شخصى نزد عمر آمد از عبيدالله ـ فرزند عمر ـ شكايت كرد و در شكايتش عبيدالله را با كنيه «ابوعيسى» نام برد(71) عمر فرزندش را فراخواند; نخست به او اعتراض كرد، آنگاه دست وى را گاز گرفت; سپس او را كتك زد و به او گفت: عيسى كه پدر نداشت (تا تو كُنيه ابوعيسى را بر خود بگذارى) (... وأخذ يده فعضّها، ثمّ ضربه وقال: ويلك! وهل لعيسى أب؟).(72)

ابن ابى الحديد پس از نقل اين ماجرا مى گويد: زبير گفته است: هرگاه عمر نسبت به يكى از اعضاى خانواده اش عصبانى مى شد، خشم او فرو نمى نشست، مگر آنكه دست او را شديداً گاز بگيرد!(73)

 

خلق و خوى پيامبر(صلى الله عليه وآله)

در پايان اين كتاب گوشه هايى از خُلق و خوى نبوى(صلى الله عليه وآله) كه اسوه كامل انسانيت و سرمشق همه مسلمانان است، بيان مى شود، تا خوانندگان گرامى ـ به ويژه جوانان عزيز ـ خود را به آن اخلاق كريمه آراسته سازند و در زندگى اجتماعى و خانوادگى خود، از آن بهره مند شوند. (اين احاديث نيز از كتب اهل سنّت است)

1. عايشه درباره خلق و خوى آن حضرت مى گويد: «كان أحسن النّاس خُلقاً، لم يكن فاحشاً ولا متفحّشاً، ولا سخّاباً بالأسواق، ولا يجزىء بالسّيئة مثلها، ولكن يعفو ويصفح; او خوش اخلاق ترين مردم بود، بدگو وناسزاگو نبود و هرگز در كوچه وبازار فرياد نمى كشيد. آن حضرت بدى را با بدى پاسخ نمى داد، بلكه عفو مى كرد و چشم پوشى مى نمود».(74)

2. شخصى ديگر رسول خدا(صلى الله عليه وآله) را اين گونه توصيف مى كند: «كان رسول الله رحيماً رقيقاً حليماً; رسول خدا(صلى الله عليه وآله)مهربان، دلسوز و بردبار بود».(75)

3. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت به مراعات حال زنان سفارش مى كرد و از مسلمانان مى خواست كه با آنها با مدارا برخورد نمايند.(76)

4. انس بن مالك مى گويد: «ما رأيت أرحم بالعيال من رسول الله; من كسى را مهربان تر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نسبت به خانواده نديدم».(77)

5. همچنين درباره اخلاق آن حضرت اين تعبيرات زيبا نيز نقل شده است: «كان دائم البشر، سهل الخلق، لين الجانب ليس بفظٍّ ولا غليظ ولا ضخّاب ولا فحّاش ولا عيّاب; او پيوسته خوش رو، داراى خلق و خوى راحت و نرم خو بود. آن حضرت خشن، تندخو، پرهياهو، ناسزاگو و عيب گير نبود».(78)

6. عايشه درباره طرز رفتار آن حضرت با همسرانش مى گويد: «...كان أكرم النّاس وألين الناس، ضحّاكاً بسّاماً; او (در خلوتش با زنان) كريم ترين و نرم خوترين مردم بود، بسيار خنده رو و متبسّم بود».(79)

7. انس بن مالك مى گويد: «خدمتُ رسولَ الله(صلى الله عليه وآله) عشر سنين، لا والله ما سبّني بسبّة قطّ، ولا قال لي: أفّ قطّ، ولا قال لشيء فعلتُه لِمَ فعلتَه؟ ولا لشيء لم أفعله لِمَ لا فعلتَه; من ده سال به رسول خدا(صلى الله عليه وآله) خدمت كردم، به خدا سوگند! هرگز به من ناسزا نگفت و هرگز كلمه أفّ (كمترين كلمه نشانه انزجار) به من نگفت و هرگاه كارى انجام مى دادم، نمى گفت چرا آن را انجام دادى؟ و براى كارى كه انجام ندادم، نمى فرمود كه چرا انجامش ندادى؟».(80)

8. رسول خدا(صلى الله عليه وآله) درباره كتك زدن به همسر فرمود: «أما يستحيى أحدكم أن يضرب امرأتَه كما يضرب العبد، يضربها أوّل النّهار ثم يضاجعها آخره; آيا آن كس از شما كه همسرش را ـ مثل يك برده ـ كتك مى زند حيا نمى كند؟! او را اوّل روز كتك مى زند و در آخر روز (شبانگاه) وى را در آغوش مى گيرد!».(81)

 

نتيجه: ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟!

 

 

 

فهرست منابع

 

1. قرآن كريم

2. نهج البلاغه (با تحقيق دكتر صبحى صالح)

3. الاستيعاب فى معرفة الاصحاب، ابوعمر يوسف بن عبدالله بن محمد بن عبدالبر، تحقيق على محمد البجاوى، دارالجيل، بيروت، چاپ اوّل، 1412ق.

4. اسدالغابة فى معرفة الصحابة، عزّالدين بن الاثير الجزرى، دارالفكر، بيروت، 1409ق.

5. الاصابة فى معرفة الصحابة، احمد بن على بن حجر عسقلانى، تحقيق عادل احمد عبدالموجود، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1415ق.

6. أنساب الاشراف، احمد بن يحيى بن جابر بلاذرى، تحقيق سهيل زكار، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1417ق.

7. البداية والنهاية، ابن كثير دمشقى، دارالفكر، بيروت، 1407ق.

8. تاريخ الاسلام، شمس الدين محمد ذهبى، تحقيق عمر عبدالسلام، دارالكتاب العربى، بيروت، چاپ دوم، 1413ق.

9. تاريخ ابن خلدون، عبدالرحمن بن محمد بن خلدون، تحقيق خليل شحاده، دارالفكر، بيروت، چاپ دوم، 1408ق.

10. تاريخ طبرى، محمد بن جرير طبرى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دارالتراث، بيروت، چاپ دوم، 1387ق.

11. تذكرة الحفّاظ شمس الدين محمّد ذهبى، دار احياء التراث العربى، بيروت.

12. جامع بيان العلم و فضله، ابن عبدالبر، دار الكتب العلمية، بيروت، 1398 ق.

13. حواشى الشروانى، الشروانى والعبادى، دار احياء التراث العربى، بيروت.

14. سنن ابن ماجه، محمد بن يزيد قزوينى، تحقيق محمد فؤاد عبدالباقى، دارالفكر، بيروت.

15. سنن ترمذى، ابوعيسى ترمذى، تحقيق عبدالرحمن محمد عثمان، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1424ق.

16. سنن دارمى، عبدالله بن بهرام دارمى، مطبعة الحديثة، دمشق.

17. السيرة النبوية (معروف به سيره ابن هشام)، ابن هشام حميرى، تحقيق مصطفى السقا و همكاران، دارالمعرفة، بيروت.

18. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد معتزلى، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، دار احياء الكتب العربية.

19. صحيح ابن حبّان، محمد بن حبّان، تحقيق شعيب الارنؤوط، مؤسّسة الرّسالة، چاپ دوم، 1414ق.

20. صحيح بخارى، ابوعبدالله محمد بن اسماعيل بخارى، دارالجيل، بيروت.

21. صحيح مسلم، مسلم بن حجّاج نيشابورى، دارالفكر، بيروت.

22. الطبقات الكبرى، محمد بن سعد، تحقيق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1410ق.

23. العقد الفريد، ابن عبد ربّه اندلسى، دارالكتاب العربى، بيروت، 1403ق.

24. فتح البارى فى شرح صحيح البخارى، احمد بن على بن حجر عسقلانى، دارالمعرفة، بيروت.

25. الكامل فى التاريخ، عزّالدين على بن ابى الكرم (معروف به ابن اثير)، دار صادر، بيروت، 1385ق.

26. كشاف القناع، منصور بن يونس بهوتى، تحقيق ابوعبدالله محمد حسن اسماعيل الشافعى، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1418ق.

27. كنزالعمّال، متقى هندى، مؤسّسة الرسالة، بيروت، 1409ق.

28. مجمع الزوائد، نورالدين ابوبكر هيثمى، دارالكتب العلمية، بيروت، 1408ق.

29. المجموع فى شرح المهذب، محيى الدين بن شرف نووى، دارالفكر، بيروت.

30. المستدرك على الصحيحين، ابوعبدالله حاكم نيشابورى، دارالمعرفة، بيروت، چاپ اوّل، 1406ق.

31. مسند احمد، احمد بن حنبل، دارصادر، بيروت.

32. المصنّف، ابن ابى شيبه كوفى، تحقيق سعيد اللحّام، دارالفكر، بيروت، چاپ اوّل، 1409ق.

33. المصنّف، عبدالرزّاق صنعانى، تحقيق حبيب الرحمن الأعظمى، منشورات المجلس العلمى.

34. المعجم الكبير، سليمان بن احمد طبرانى، تحقيق حمدى عبدالمجيد السلفى، دار احياء التراث العربى، بيروت، چاپ دوم، 1404ق.

35. المغنى، عبدالله بن قدامه، دارالكتاب العربى، بيروت.

36. مغنى المحتاج، محمد بن احمد شربينى، داراحياء التراث العربى، بيروت، 1377ق.

37. المنتظم فى تاريخ الامم والملوك، عبدالرحمن بن على بن محمد بن الجوزى، تحقيق محمد عبدالقادر عطاء، دارالكتب العلمية، بيروت، چاپ اوّل، 1412ق.

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 . (فَبِمَا رَحْمَة مِنَ اللهِ لِنْتَ لَهُمْ وَلَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لاَنْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ)(آل عمران، آيه 159)

2 . (مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ) (فتح، آيه 29)

3 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 69 .

4 . سيره ابن هشام، ج 1، ص 319 .

5 . البداية والنهاية، ج 3، ص 58. عمر قبل از اسلام آوردن، با مسلمانان به شدّت برخورد مى كرد; لذا بلاذرى درباره او مى نويسد: «فكانت فيه غلظة على المسلمين; در او نسبت به مسلمانان غلظت و سخت گيرى بود» (انساب الاشراف، ج 10، ص 301)

6 . انساب الاشراف، ج 10، ص 287-288 ; ر.ك: البداية والنهاية، ج 3، ص 80 ; تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 414 ; سيره ابن هشام، ج 1، ص 344 ; كامل ابن اثير، ج 2، ص 85 ; كنزالعمّال، ج 12، ص 607 .

7 . ر.ك: صحيح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقى الله بالايمان و هو غير شاك).

8 . توبه، آيه 80 .

9 . صحيح بخارى، ج 2، ص 76. (البته پس از آن آيه 84 توبه نازل شد و به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)فرمان داد كه بر منافقان نماز نگذارد).

10 . همان مدرك، ج 5، ص 207 .

11 . صحيح بخارى، ج 5، ص 206 .

12 . همان مدرك، ص 207.

13 . ر.ك: صحيح مسلم، ج 7، ص 116; ج 8، ص 120; سنن ترمذى، ج 4، ص 343 ; مسند احمد، ج 2، ص 18 و ديگر كتب.

14 . احزاب، آيه 36 .

15 . حجرات، آيه 2 .

16 . صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 ; كتاب الجهاد والسيّر، باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 3; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)،

ح 4 ; همان باب، ح 5 ; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنّى)، ح 1; صحيح مسلم; كتاب الوصية، باب 6، ح 6 ; همان باب، ح 7 ; همان باب، ح 8.

17 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 223 ; شبيه آن: تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 488.

18 . صحيح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28. همچنين ر.ك: مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 246.

19 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 223.

20 . همان مدرك، ج 3، ص 202.

21 . انساب الاشراف، ج 1، ص 586.

22 . مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572.

23 . صحيح بخارى، ج 5، ص 83.

24 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 208 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 286.

25 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 372 .

26 . مصنف ابن ابى شيبه، ج 7، ص 485، ح 46 .

27 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 164. جالب است بدانيم تعبير «فظّ» و «غليظ» را عمر درباره پدر خود نيز به كار برده و او را تندخو و خشن معرّفى مى كند. مورّخان نقل مى كنند: هنگامى كه عمر از آخرين سفر حجّ خود برمى گشت وقتى كه به ضجنان (كوهى است كه تا مدينه 25 ميل فاصله دارد) رسيد گفت: «زمانى بود كه من براى خطّاب در اين منطقه شتر مى چراندم». آنگاه پدرش را اين گونه معرفى كرد: «وكان فظّاً غليظاً يتعبنى اذا عملت، ويضربنى اذا قصرت; او فردى خشن و تندخو بود، وقتى كار مى كردم، آنقدر به كارم وا مى داشت كه خسته مى شدم و هرگاه كوتاهى مى كردم مرا كتك مى زد». (الاستيعاب، ج 3، ص 1157 ; تاريخ طبرى، ج 4، ص 219 ; انساب الاشراف،

ج 10، ص 299).

28 . الطبقات الكبرى، ج 8، ص 339.

29 . مغنى المحتاج، ج 4، ص 390; حواشى الشروانى، ج 10، ص 134.

30 . تاريخ طبرى، ج 4، ص 209; البداية والنهاية، ج 7، ص 133.

31 . الطبقات الكبرى، ج 7، ص 89. اين در حالى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با كودكان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى كرد (مسند احمد، ج 3، ص 121); به آنان سلام مى كرد (سنن دارمى، ج 2، ص 276; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همين مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت كودكان با اشتياق به استقبال او مى شتافتند (صحيح بخارى، ج 5، ص 136) و گاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنان را با خود سوار مى كرد. نقل شده است كه برخى از كودكان به همين سبب بر ديگرى فخر مى كرد (مسند احمد، ج 4، ص 5).

32 . مصنّف عبدالرزّاق، ج 10، ص 416، ح 19548.

33 . تاريخ طبرى، ج 3، ص 423; انساب الاشراف، ج 10، ص 95; كامل ابن اثير، ج 2،

ص 419.

34 . كنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقى هندى پس از نقل حديث از ابن راهويه آن را صحيح شمرده است. در صحيح بخارى اشاره اى به اين مطلب شده است (صحيح بخارى، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحيح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل كرده است. (فتح البارى، ج 5، ص 54)

35 . مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همين مضمون در حديث 6682 نيز آمده است.

36 . مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد هيثمى، ج 3، ص 17; الاصابة، ج 8، ص 138; الطبقات الكبرى، ج 8، ص 30. با آنكه در مورد ديگر نيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را از برخورد با گريه زنان منع كرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهريره آمده است: از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى از دنيا رفت. زنان اجتماع كردند و گريه مى كردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى كرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ينهاهنّ ويطردهنّ) پيامبر (صلى الله عليه وآله)به او فرمود: «يا ابن الخطّاب، فانّ العين دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حديث; اى پسر خطّاب (كارى به كارشان نداشته باش زيرا) چشم گريان است و دل مصيبت ديده و غم عزيزشان نيز تازه است».

37 . مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.

38 . المجموع نووى، ج 19، ص 11; مغنى ابن قدامه، ج 9، ص 579; كشّاف القناع، ج 6،

ص 18. در كتب روايى اهل سنت نيز اين ماجرا آمده است. ر.ك: مصنّف عبدالرزاق، ج 9، ص 458; كنز العمّال، ج 15، ص 84، ح 40201.

39 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 343.

40 . البداية والنهاية، ج 8، ص 107.

41 . همان مدرك. در تعبير ديگر ابوهريره مى گويد: «لو كنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما أحدّثكم لضربنى بمخفقته; اگر اين گونه كه امروز براى شما حديث نقل مى كنم، زمان عمر نقل مى كردم، او به يقين مرا با تازيانه اش مى زد» (تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7) شبيه همين جمله را ابن عبدالبرّ نيز نقل مى كند (جامع بيان العلم وفضله، ج 2، ص 121).

42 . صحيح مسلم، ج 1، ص 193، باب التيمّم.

43 . «(وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً); اگر بيماريد، يا مسافر، و يا يكى از شما از محل پستى آمده (و قضاى حاجت كرده) و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، بر زمين پاكى تيمّم كنيد (نساء، آيه 43). با خواندن ماجراى فوق، ناخودآگاه اين سؤال در ذهن خوانندگان ايجاد مى شود كه اگر خليفه دوم همچنان بر عقيده خويش اصرار داشته باشد و معتقد باشد كه در صورت جنابت و نيافتن آب نبايد نماز خواند; آيا در طول آن سالها كه وى به سفر مى رفت (چه براى زيارت خانه خدا، يا همراهى لشگر و يا بازديد از شهرهاى تحت حكومتش) و گاه براى غسل نياز به آب پيدا مى كرد، اگر آب يافت نمى شد، آيا خليفه مسلمين نمازش را ترك مى كرد؟ خدا عالم است!

44. تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.

45. مستدرك حاكم، ج 1، ص 101.

46. انساب الاشراف، ج 10، ص 339; تاريخ طبرى، ج 4، ص 212.

47. العقد الفريد، ج 1، ص 14-15 (با تلخيص).

48. اشاره است به آيه 4 سوره تحريم كه مى فرمايد (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ...).

49. صحيح بخارى، ج 6، ص 69; صحيح مسلم، ج 4، ص 190.

50. انساب الاشراف، ج 13، ص 51.

51. انساب الاشراف، ج 10، ص 418; الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259; فتح البارى، ج 7،

ص 49; كنز العمّال، ج 12، ص 679.

52. ر.ك: الطبقات الكبرى، ج 8، ص 308; كنز العمّال، ج 13، ص 633، ح 37604.

53. تاريخ الاسلام، ج 4، ص 80 ـ 81. عثمان بن حنيف از طرف عمر، براى اندازه گيرى زمين هاى حاصلخيز عراق و تعيين جزيه و خراج به آن منطقه فرستاده شده بود. (ر.ك: الاستيعاب، ج 3، ص 1033، شرح حال عثمان بن حنيف).

54. اين سخن ابن عبّاس گواه ديگرى بر ماجراى غدير خم و نصب الهى على(عليه السلام) به امامت است. به ويژه آنكه عمر آن را انكار نكرد.

55. محمد، آيه 9 .

56. اشاره به آيه 33 سوره احزاب است كه مى فرمايد: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).

57. تاريخ طبرى، ج 4، ص 223 ـ 224; كامل ابن اثير، ج 3، ص 63 ـ 64 (با تلخيص).

58. تاريخ طبرى، ج 4، ص 207; انساب الاشراف، ج 10، ص 374.

59. تاريخ طبرى، ج 3، ص 428; كامل ابن اثير، ج 2، ص 425; المنتظم، ج 4، ص 125.

60. صحيح مسلم، ج 6، ص 180.

61. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 636، ح 1977.

62. همان مدرك، ح 1978.

63. همان مدرك، ص 638، ح 1984.

64. انساب الاشراف، ج 9، ص 368; تاريخ طبرى، ج 4، ص 400; كامل ابن اثير، ج 3،

ص 55; البداية والنهاية، ج 7، ص 140.

65. تاريخ طبرى، ج 4، ص 199; كامل ابن اثير، ج 3، ص 54.

66. الاستيعاب، ج 4، ص 1807.

67. سنن ابن ماجه، ج 1، ص 639، ح 1986; سنن الكبرى، ج 7، ص 357. شبيه همين عبارت در مسند احمد، ج 1، ص 20 و سنن ابى داود، ج 1، ص 476 نيز آمده است.

68. اسد الغابه، ج 6، ص 183 ـ 185.

69. الاصابة، ج 8، ص 228.

70. اسدالغابه، ج 3، ص 659.

71. ابن اثير در اسدالغابه (ج 3، ص 423) در شرح حال عبيدالله بن عمر از او با كنيه «ابوعيسى» نام مى برد كه نشان مى دهد وى به اين كنيه معروف بوده است.

72. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 343. روشن است كه كنيه ابوعيسى گذاشتن، علامت اعتقاد داشتن پدر براى حضرت عيسى(عليه السلام) نيست; چنانكه كنيه نويسنده معروف كتاب «سنن ترمذى» ابوعيسى ترمذى است.

73. همان مدرك.

74. مسند احمد، ج 6، ص 236; سنن ترمذى، ج 3، ص 249، ح 2085; صحيح ابن حبّان، ج 14، ص 355.

75. المعجم الكبير، ج 19، ص 288.

76. ر.ك: صحيح بخارى، ج 6، ص 145 (كتاب النكاح، باب مداراة مع النساء).

77. مسند احمد، ج 3، ص 112; صحيح مسلم، ج 7، ص 76.

78. كنز العمّال، ج 7، ص 166.

79. كنزالعمّال، ج 7، ص 222.

80. همان مدرك، ص 207 ـ 208.

81. مصنّف عبدالرزاق، ج 9، ص 442، ح 17943; كنز العمّال، ج 16، ص 377، ح 44983.

فاضل محقّق: سعيد داودى

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:51 توسط پاسخگو ||

اخبار گذشتگان و امم سابقه

برخی از خطبه‏های نهج‏البلاغه مشتمل بر اخبار گذشتگان و امم سابقه است و همچنین مشتمل بر پیش‏گوئی و خیر از اتفاقات آینده است نظیر (تسلط حجاج بر کوفه و احداث شهر بغداد و هجوم چنگیزخان و تسلط تاتار و مغولها بر شهر بغداد و...) و از شخصیتی همچون علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام بعید به نظر می‏آید که ادعای علم غیب کند چونکه علم غیب مخصوص خدا است چنانچه در قرآن کریم می‏فرماید (و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو...) (سوره‏ی انعام، آیه 59) نزد او است کلیدهای غیب و جز او هیچ کس به آنها آگاهی ندارد. و احتمالا این خبرها (اخبار الملاحم) را پس از وقوع سید رضی و یا دیگری به نهج‏البلاغه اضافه کرده است و به امیرالمومنین علیه‏السلام نسبت داده شده است.

پاسخ:

(اولا): با توجه به آنچه در پاسخ از شبهه پنجم گفته شد بدون شک امیرالمومنین علیه‏السلام از مسائل پنهان گذشته و اتفاقات آینده اطلاع دقیق و صحیح داشته است، آن هم نه از روی نتیجه‏گیری از مقدمات و علل ظاهری بلکه دراثر آموزشهای ربانی و بهره‏گیری از علوم نبوی که (علمه شدید القوی) و برای مردم بر حسب اقتضای مصلحت گوشه‏ای از آن

علوم را بیان می‏کرد و قضاوتهای محیر العقول آن حضرت نمونه‏ای از آن است.

علامه امینی قدس سره در (الغدیر ج 5 ص 59 -52) بهترین پاسخ را به این شبهه داده است که ما در اینجا خلاصه‏ای از آن نقل می‏نمائیم:

«علم به غیب و آنچه در پس پرده است و دانستن اتفاقات گذشته وآینده برای تمام انسانها همچون علم به شهود امکان پذیر است. مشروط به اینکه آن را از عالمی که خداوند متعال به او حقائق را آموخته اقتباس نمایند و هیچگونه مانعی در آن نیست.

آیا مگر آنچه را که مومنین به آن اعتقاد دارند از قبیل: ایمان به خدا و فرشتگان و کتابهای آسمانی و پیامبران الهی و روز قیامت و بهشت و دوزخ و زندگانی پس از مرگ و لقاء پروردگار و محاسبه در روز رستاخیز و ثواب و عقاب و حور و قصور و تمام اینها از مصادیق ایمان و علم به غیب نیست؟ بلکه خداوند در وصف متقین می‏فرماید (... الذین یومنون بالغیب...).[1].

و نیز فرموده: (جنات عدن التی وعد الرحمن عباده بالغیب).[2].

البته از آنجا که مقام نبوت و منصب رسالت الهی اقتضا دارد که شخص نبی بیش از دیگران از ماجراهای گذشته و اتفاقات آینده آگاه

[باشد خداوند انبیاء و اولیاء خاصش را از اسرار بیشتری آگاه می‏سازد لذا می‏فرماید: (و کلا نقص علیک من انباء الرسل ما نثبت به فوادک...):[3] «و هر یک از سرگذشتهای پیامبران خود را که بر تو حکایت می‏کنیم چیزی است که دلت را بدان استوار می‏گردانیم...» و از این رو داستانهای پیامبران گذشته را برای پیامبرش بازگو کرده و پس از بیان داستان مریم در سوره‏ی آل‏عمران آیه 44 و داستا برادران یوسف در سوره‏ی یوسف آیه‏ی 102 می‏فرماید (ذلک من انباء الغیب نوحیه الیک) «این ماجرا از خبرهای غیب است که به تو وحی می‏کنیم» و همچنین پس از نقل داستان نوح (در سوره هود آیه 49) می‏فرماید: (تلک من انباء الغیب نوحیه الیک) «این از خبرهای غیب است که به تو وحی می‏کنیم».

بدیهی است که خداوند متعال اینگونه علم غیب را فقط به انبیاء و اولیاء خاصش عنایت می‏فرماید و دو آیه‏ی شریفه (26 و 27 سوره‏ی جن) گواه این مدعا است (عالم الغیب فلا یظهر علی غیبه احدا، الا من ارتضی من رسول...» دانای نهان غیب است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی‏کند مگر رسولانی که مورد رضایت او هستند.

و همچنین در سوره‏ی بقره، آیه 255 می‏فرماید: (... یعلم ما بین ایدیهم و ما خلفهم و لا یحیطون بشی‏ء من علمه...):

«خدا آنچه در پیش روی آنان و آنچه در پشت سرشان است می‏داند و به چیزی از علم او، جز به آنچه بخواهد احاطه نمی‏یابند...».

نتیجه:

گرچه آیه شریفه (و عنده مفاتح الغیب) که در بیان اصل شبهه به آن استدلال شده است دلالت دارد که علمی غیب مخصوص خدا است و کسی از آن اطلاعی ندارد. ولی در آیات دیگر قرآن برگزیدگان خدا و کسانی که مشیت الهی به آگاهی آنان به علمی غیب تعلق گرفته استثنا شده‏اند. بنابراین (انبیاء، اولیاء و مومنین) به گواهی قرآن کریم دارای علم غیب می‏باشند ولی بهره‏ی انبیاء و اولیاء بیش از سایر مومنین است. و در عین حال علم غیب آنان دارای چند ویژگی است:

1- به هر اندازه‏ای که باشد باز هم به لحاظ (کمی و کیفی) محدود به حدود خاصی است.

2- اکتسابی و عارضی است و ذاتی نیست.

3- مسبوق به عدم است و ازلی نیست و دارای انتها است و سرمدی نمی‏باشد. (دارای ابتدا و انتها است و ازلی و سرمدی نیست).

4- نشات گرفته از فیض جود الهی است و مطابق واقع و حقیقت است.

البته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و وارثان (ائمه معصومین علیه‏السلام) در عمل کردن بر طبق آنچه را که می‏دانند و حتی آگاه ساختن دیگران به بخشی از آن نیاز به دستور خدای متعال دارند و هر یک از این سه مرحله (1- علم به غیب، 2 عمل بر طبق آن، 3- اعلام به دیگران) جدای از هم می‏باشد و علم به غیب هیچگاه مستلزم عمل بر طبق آن نیست و همچنین اعلام تمام یا بخشی از آن به مردم هیچ ضرورتی ندارد و منوط به تشخیص مصلحت است.

لازم به ذکر است چونکه مساله علم غیب داشتن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیه‏السلام یکی از مسائل اعتقادی بسیار مهم است لذا نیار به توضیح بیشتری دارد پس می‏گوئیم:

کسی از همه چیز با خبر است که در هر زمان و هر مکان حاضر و ناظر باشد و بر تمام اشیاء احاطه‏ی کامل داشته باش و او تنها ذات پاک خداوندمتعال است، او است که استقلالا و به صورت نامحدود از آنچه بوده و خواهد بود آگاه است.

اما غیر او که وجودش محدود به زمان ومکان معینی است طبعا نمی‏تواند از همه چیز با خبر باشد. خداوند در سوره‏ی نمل آیه 65 می‏فرماید: (قل لا یعلم من فی السماوات و الارض الغیب الا الله و ما یشعرون ایان یبعثون) «ای پیامبر بگو کسانی که در آسمانها و زمین هستند از غیب آگاهی ندارند جز خدا و نمی‏دانند چه هنگام برانگیخته خواهند شد».

ولی این منافات ندارد که خدا بخشی از علم غیب را- که مصلحت می‏داند و برای تکمیل رهبری رهبران الیه لازم است در اختیار آنان بگذراد و این علم غیب مستقل و بالذات نیست بلکه علم غیب بالعرض است یعنی یادگیری و تعلم از علام الغیوب آیاتی از قرآن نیر بر این معنی دلالت دارد که قبلا به آنها اشاره شد (الا من ارتضی من رسول) «کسی علم غیب ندارد جز رسولانی که مورد رضایت او هستند».

جالب اینکه اصل این شبهه و اشکال بر علم غیب داشتن علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام و پاسخ آن ذیل «خطبه‏ی 128»[4] در نهج‏البلاغه آمده است.

امیرالمومنین علیه‏السلام در سال 36 هجری پس از پایان یافتن جنگ جمل در شهر بصره به «احنف بن قیس»[5] فرمود: «یا احنف کانی به و قد سار بالجیش...»: «ای احنف گویا من او را می‏بینم که با لکشری بدون غبار و بی سر و صدا به شهر بصره حمله‏ور می‏شود» و نسبت به حوادث و

وقایع مهم آینده و کشتار و خونریزی‏های فراوانی که بعدها در شهر بصره توسط «صاحب الزنج» و ترکهای مغول اتفاق خواهد افتاد خبر می‏دهد.

در این میان یکی از اصحاب که این پیشگوئیها را شنید گفت: ای امیرمومنان از غیب سخن می‏گوئی؟ و به علم غیب آشنائی؟

امام علیه‏السلام خندید و به آن مرد که از طایفه «بنی‏کلب» بود فرمود: ای برادر کلبی این علم غیب نیست این فراگرفته‏ای است از عالمی یعنی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم علم غیب تنها علم قیامت است و آنچه خداوند سبحان در این آیه برشمرده است که (ان الله عنده علم الساعه و ینزل الغیث و یعلم ما فی الارحام و ما تدری نفس ماذا تکسب غدا و ما تدری نفس بای ارض تموت ان الله علیم خبیر)[6] «در حقیقت خدا است که علم به قیامت نزد او است و باران را فرو می‏فرستد و آنچه را که در رحمها است می‏داند و کسی نمی‏داند فردا چه به دست می‏آورد و کسی نمی‏داند در کدامین سرزمین می‏میرد، در حقیقت خدا است که دانای آگاه است ».

سپس فرمود: خداوند سبحان از آنچه در رحمها قرار دارد آگاه است، پسر است یا دختر؟ زشت است یا زیبا، سخاوتمند است یا بخیل، سعادتمند (نیک‏بخت) است یا شقی (بدبخت) و چه کسی آتش‏گیره جهنم است و چه کسی در بهشت همراه پیامبران؟.

این است علم غیبی که جز خدا کسی ذاتا آن را نمی‏داند و غیر از آن علمی است که خداوند به پیامبرش تعلیم کرده و او به من آموخته است (علم غیب اکتسابی) و برایم دعا نمود که سینه‏ام آن را فراگیرد و دلم آن علم را در خود بپذیرد اعضای پیکرم را از آن مالامال سازد.

خلاصه یک رهبری جهانی و همگانی آن هم در تمام زمینه‏های مادی و معنوی، نیاز به آگاهی بر بسیاری از مسائل دارد که سایر مردم پوشیده است، نه تنها آگاهی از قوانین الهی بلکه آگاهی بر اسرار جهان هستی و ساختمان بشر و آنچه را انجام می‏دهند و ذخیره می‏سازند و برخی از حوادث گذشته و آینده، این بخش از علم غیب را خداوند در اختیار رسولان و اوصیاء آنان می‏گذارد و اگر نگذارد رهبری آنان ناقص خواهد بود.

(ثانیا) اگر علم غیب مخصوص خدا است و محال است دیگران دارای علم غیب باشند پس چگونه در بسیاری از آیات قرآن تصریح شده که برخی از پیامبران الهی دارای علم غیب بوده‏اند از آن جمله:

عیسی بن مریم علیه‏السلام به پیروانش می‏گفت: (و انبوکم بما تاکلون و ما تدخرون فی بیوتکم...):[7] «من به شما از آنچه می‏خورید و آنچه در خانه‏هایتان ذخیره می‏سازید خبر می‏دهم».

و همچنین عیسی بن مریم علیه‏السلام به امت خود از آینده خبر می‏داد و می‏گفت: ( و مبشرا بنبی یاتی من بعدی اسمه احمد):[8] «و به فرستاده‏ای که پس از من می‏آید و نام او احمد است بشارتگرم».

مورد دیگر هنگامی که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله یک راز را به یکی از همسرانش گفت و او آن راز را فاش کرد، آن حضرت به او خبر داد که آن راز را فاش ساخته است (قالت من انباک هذا قال نبانی العلیم الخبیر) (سوره مریم آیه 3) «آن زن گفت چه کسی این را به تو خبر داده؟ گفت: مرا آن دانای آگاه به دقایق امور خبر داده است».

از آنچه گذشت به خوبی روشن شد که خداوند متعال در صورت مصلحت برخی از انسانها (انبیاء و اوصیاء) را بر علم غیب مطلع می‏سازد و این شبهه نیز ناتمام است و در پیشگوئیهای موجود در نهج‏البلاغه «اخبار الملاحم» هیچگونه اشکال عقلی و یا شرعی وجود ندارد. بلکه موافق عقل و صریح آیات قرآن است. و دلیل ژرفائی علم و دانش دروازه‏ی علم رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم است.

جهت تکمیل بحث در اینجا به یکی از آیات قرآن و چند حدیث اشاره می‏نمائیم: در قرآن کریم تاکید شده که هر کاری را انسان انجام

می‏دهد گذشته از اینکه در مشهد و محضر خدا است و او به همه چیز احاطه دارد و شاهد و ناظر بر اعمال ما است، رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه معصومین علیه‏السلام نیز از تمامی اعمال ما آگاه می‏شوند، خداوند متعال در (سوره‏ی توبه آیه‏ی 105) می‏فرماید:

(و قل اعملوا فسیری الله عملکم و رسوله و المومنون) «(ای رسول ما) بگو عمل کنید که به زودی خدا و پیامبر او و مومنان (خالص ائمه‏ی معصوم علیه‏السلام) کردار شما را خواهند دید».

مرحوم کلینی از یعقوب بن شعیب روایت می‏کنند که گفت: از امام صادق علیه‏السلام پرسیدم مقصود از «و المومنون» در این آیه‏ی کیانند؟ فرمود: «هم‏الائمه» (اصول کافی ج 1 ص 219) حدیث 2 یعنی مقصود، ائمه‏ی معصوم می‏باشند.

مرحوم مجلسی نیز روایت کرده که مردی به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عرض کرد دو روز است که غذا نخورده‏ام آن حضرت فرمود: برو به بازار چون روز دیگر شد آن مرد گفت یا رسول‏الله دیروز رفتم به بازار و چیزی نیافتم و با شکم گرسنه خوابیدم، فرمود: برو به بازار، او به بازار رفت دید کاروانی آمده و همراه خود کالا آورده است از آن کالا خرید و با یک دینار سود آن را فروخت دینار را گرفت و به خانه بازگشت روز دیگر به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم گفت: در بازار چیزی نیافتم.

حضرت فرمود: تو دیروز از فلان کاروان کالایی خریدی و یک دینار سود کردی، عرض کرد: آری!.

حضرت فرمود: پس چرا دروغ گفتی، گفت: گواهی می‏دهم که تو صادقی و منظورم از خلاف واقع گفتن این بود که بدانم آیا شما از کارهای مردم آگاهی دارید یا خیر ؟ و یقین من به پیامبری شما زیاده گردد، سپس حضرت فرمود: هر کس از مردم بی‏نیازی کند و از آنها چیزی نخواهد خداوند او را بی‏نیاز می‏سازد و هر کس بر خود در سوالی را بگشاید و از مردم چیزی بخواهد خدا بر او هفتاد در فقر و مستمندی را می‏گشاید که هیچ چیز آن را بر طرف نمی‏کند، از آن پس تمام مردم به دنبال کار و کوشش رفتند و دیگر در مدینه سائلی دیده نشد. (بحارالانوار: ج 18 ص 114)

مرحوم مجلسی روایت دیگری را از ابوالصباح کنانی نقل کرده که گفت: روزی به خانه‏ی امام باقر علیه‏السلام رفتم در خانه را کوبیدم، کنیزی که نوجوان و سینه برجسته‏ای داشت در را باز کرد، دستم را بر روی سینه‏اش گذاشتم و گفتم از آقایت برایم اجازه‏ی ملاقات بگیر، ناگهان امام باقر علیه‏السلام از اندرون خانه فریاد زد: «ادخل لا ام لک» داخل شو ای کاش بی مادر شوی من وارد شدم و عرض کردم به خدا سوگند من به قصد شهوترانی این کار را نکردم بلکه مقصودم تقویت و تکمیل یقینم بود (می‏خواستم ببینم آیا شما متوجه این کار می‏شوید یا نه؟ و بدین وسیله معرفتم بیشتر شود). حضرت فرمود: «صدقت» راست گفتی اگر گمان کنید که این دیوارها همچنانکه مانع دید شما است، مانع دید ما نیز می‏باشد و ما توان دیدن پشت آنها را نداریم پس چه فرقی میان ما و شما است و مبادا دیگر این کار را تکرار کنی (حتی اگر برای آزمایش و تکامل یافتن معرفتت باشد).[9].

ابن ابی‏الحدید معتزلی در پاسخ از شبهه‏ی چگونگی خبر دادن امیرالمومنین علیه‏السلام از حوادثی که بیش از شش قر بعد اتفاق افتاده- نظیر هجوم تاتار به شهر بغداد- گوید: «بدان آنچه را که امیرالمومنین از غیب گفته در زمان ما اتفاق افتاده و ما آن را با چشمان خود دیدیم و مردم از صدر اسلام به انتظار آن بودند (چونکه امیرالمومنین علیه‏السلام از آن خبر داده بود) تا اینکه قضا و قدر الهی آن را در عصر و زمان ما تحقق بخشید اینان قوم تاتار بودند که با هجوم چنگیزخان به سرزمینهای شرقی اسلام شروع شد و با سقوط بغداد و تصرف آن توسط هلاکوخان- در اوائل قرن هفتم هجری- خاتمه یافت».[10].

1. سوره‏ی بقره‏ی آیه‏ی 3.

2.  سوره‏ی مریم، آیه‏ی 61.

3. سوره‏ی هود، آیه‏ی 120.

4. نهج‏البلاغه، خطبه 128 ص 191، چاپ دارالثقلین قم.

5. «احنف بن قیس» یکی از یاران رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم است که پیامبر در حق او دعا کرده، مردی باهوش و عاقل بود، در هنگامه‏ی جنگ جمل به امیرالمومنین علیه‏السلام گفت: دوست داری با (200) سوار برای یاری شما به لشکریانت ملحق گردم یا با جمعیت «بنی سعید» از جنگ کناره گیری کنم؟ که آنگاه (6000) شمشیر را از تو باز می‏دارم، امام علیه‏السلام فرمود: از جنگ کناره بگیر، احنف پس از جنگ و فتح بصره خود را به امام علیه‏السلام رساند و به یاران آن حضرت ملحق شد» (اسد الغابه «ابن‏اثیر» ج 1 ص 55).

6. سوره‏ی لقمان، آیه‏ی 34.

7. سوره‏ی آل‏عمران، آیه 49.

8. سوره صف، آیه 6.

9. بحارالانوار ج 46، ص 248، حدیث 40.

10.شرح نهج‏البلاغه ابن ابی‏الحدید، ج 8، ص 218.

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:49 توسط پاسخگو ||

بیان اوصاف طاووس، مورچه، خفاش در نهج البلاغه

در نهج‏البلاغه با دقت تمام اوصاف طاووس، مورچه، خفاش و... بیان شده و اصطلاحات فلسفی همچون (این) و (کیف) و مانند آن به کار رفته و علما و ادبا وشعراای صدر اسلام از این معانی دقیق و اصطلاحات جدید چیزی نمی‏دانستند و مسلمانان پس از ترجمه‏ی کتابهای حکمت و داستانهای یونان و فارس- در دوران عباسی- آنها را آموختند.

و اینگونه خطبه‏ها به زمان سید رضی رحمه‏الله بیشتر متناسب است تا زمان امیرالمومنین علیه‏السلام.[1].

پاسخ:

کسانی که این شبهه را مطرح کرده‏اند هیچ دلیل علمی بر آن ندارند آیا می‏توان گفت که دقت تخیل و زیبائی توصیف، منحصر به این قوم و یا آن قوم است؟ آیا اشعار عرب جاهلی و صدر اسلام مملو از اینگونه دقتها و تخیلات نیست؟ آیا کسی که از کودکی ملازم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم بوده و در هر زمان و هر مکانی هر آیه‏ای کهر بر رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل می‏شد آن را به خوبی فرا می‏گرفته و تفسیر آن را از آن حضرت می‏آموخته و کلمات حکیمانه‏ی پیامبر را می‏شنیده، بر دیگران برتری ندارد؟ آیا کسی که همه روزه سحرگاهان یک ساعت اختصاصی داشته که رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسرار الهی را به او می‏آموخته، همانند دیگران است؟[2].

البته ممکن است گفته شود ما می‏پذیریم که خطبا و شعرای جاهلیت و صدر اسلام در اثر ذوق سرشار توان توصیف اسب و شتر و حتی مورچه و ملخ را داشتند، ولی از کجا می‏توانستند طاووس را توصیف کنند با اینکه در مدینه طاووسی وجود نداشت و چگونه امیرالمومنین علیه‏السلام در خطبه‏ی 165 در توصیف طاووس و کیفیت جفت‏گیری آن می‏فرماید: «احیلک من ذلک علی معاینه...» من تو را از چیزی که بالعیان دیده‏ام خبر می‏دهم و بر شنیده‏ها حواله نمی‏دهم.

ابن ابی‏الحدید در شرح نهج‏البلاغه ج 9 ص 270 در پاسخ به این اشکال می‏گوید: «اگر چه در مدینه طاووس نبوه، ولی در کوفه که پایتخت اسلام شده بود و از تمام نقاط جهان همه چیز به آنجا آورده می‏شد، چرا در آنجا طاووس نباشد و با بودن یک جفت نر و ماده مشاهده‏ی جفت‏گیری آنها کار دشواری نیست».

بلکه همچنانکه متعال به اولین پیامبر آدم ابوالبشیر اسماء و خواص اشیاء را آموخت به آخرین پیامبر نیز حقائق امور و علوم اولین و آخرین را تعلیم داد و آن حضرت آنها را به وصی خود منتقل ساخت و او را به عنوان دروازه‏ی شهر علم خویش به مردم معرفی کرد و فرمود: «انا مدینه العلم و علی بابها» بنابراین هیچ مانعی ندارد که امیرالمومنین علی علیه‏السلام از چیزهایی همچون کسی که با چشم خود دیده خبر دهد و از آن به تفصیل سخن گوید در حالی که دیگران هیچ اطلاعی از آن ندارند.

بنابراین، این شبهه نیز ناتمام است.

1.        مقدمه شیخ محیی‏الدین عبدالحمید بر شرح نهج‏البلاغه شیخ محمد عبده.

2.        «خصائص امیرالمومنین علی بن ابی‏طالب- کرم الله وجهه-»، ص 168، باب 37 حدیث 1، (چاپ دارالثقلین- قم).

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:9 توسط پاسخگو ||

وصایت و وصیت- و وصی بودن علی بن ابی‏طالب

در نهج‏البلاغه سخن از- وصایت و وصیت- و وصی بودن علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام آمده است و این گونه واژه‏ها تنها در سخنان سید رضی است و قبل از او به کار نمی‏رفته و این خود دلیل آن است که نهج‏البلاغه به علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام نسبت داده شده است و از سخنان او

نمی‏باشد.[1].

پاسخ:

موضوع وصیت کردن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و وصی بودن امیرالمومنین علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام مطلب مشهوری است میان مردم قبل از زمان سید رضی رحمه‏الله و پس از آن زمان.

و در اغلب کتب تفسیر و حدیث و تاریخ و کلام و شعر از آن نام برده شده است و موضوعی نیست که بر کسی پوشیده باشد.

علامه‏ی امینی قدس سره در یازده جلد کتاب الغدیر شعراء الغدیر را از زمان خود رسول‏اکرم صلی الله علیه و آله و سلم تا این زمان گردآوری کرده و حدیث غدیر متواتر میان شیعه و اهل‏سنت- و مورد قبول تمام مسلمانان- یکی از قوی‏ترین ادله وصی بودن علی علیه‏السلام است.

اگر در اسلام بر هر مسلمان لازم است نسبت به مال و ثروت و دیون خود وصیت کند و وصی تعیین نماید- تا آنجا که در صحیح بخاری (ج 3 ص 2) و صحیح مسلم (ج 4 ص 10) آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «هیچ مسلمانی- اگر ثروتی داشته باشد- حق ندارد دو شب بر او بگذرد مگر آنکه وصیتش را نوشته و نزدش باشد».

و در صحیح مسلم افزوده: ابن عمر گفت: از آن زمانی که این حدیث را از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم شبی بر من نگذشت مگر آنکه وصیتم نزدم بود.

- پس چرا وصیت را نسبت به خلافت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شریعت ماندگار اسلام و آنچه موجب تامین سعادت دنیا و آخرت مسلمانان است انکار کنیم بویژه آنکه مردم قدرت تشخیص و انتخاب آن فرد صالح و شایسته‏ای جانشینی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و زعامت مسلمین را ندارند. پس بناچار باید رسول‏الله صلی الله علیه و آله و سلم با انتخاب خدای متعال که «علام الغیوب» است جانشین و خلیفه‏ی پس از خود را تعیین کند و امامانی (همچون خود پیامبر اسلام) معصوم از هر گونه گناه و خطا تا روز قیامت پرچم داران اسلام و مفسران قرآن و مبیان احکام الهی و شریعت آسمانی بوده باشند.

آیا معقول است گفته شود ابوبکر از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به مصالح امت اسلامی آگاه‏تر بوده لذا وصیت کرد که عمر پس از او خلیفه‏ی مسلمانان باشد؟

آیا ممکن است بگوئیم «عائشه» ام‏المومنین از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به مصالح مسلمانان دلسوزتر بوده لذا به عبدالله بن عمر می‏گوید: فرزندم سلام مرا به پدرت برسان و به او بگو امت محمد را بدون سرپرست نگذارد و کسی را به جانشینی خود تعیین کند چونکه من می‏ترسم اگر آنها را به حال خود رها سازد دچار فتنه و آشوب شوند.

«الامامه و السیاسه» تالیف ابن قتیبه دینوری، ج 1 ص 22.

آیا عبدالله بن عمر مثل ترک جانشین را بهتر از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم می‏داند ابن سعد در (طبقات ج 3 ص 249) از عبدالله بن عمر نقل می‏کند که به پدرش گفت: کسی را به جانشینی خود تعیین کن، عمر گفت: چه کسی را خلیفه‏ی خود بگردانیم؟ عبدالله گفت: تلاش کن کسی را پیدا کنی تو که خدای آنها نیستی ؟ آیا این چنین نیست که اگر تو سرپرست زمینهای کشاورزی خود را فراخوانی، آیا دوست نداری کسی را به جانشینی خود بگمارد تا زمانی که به آجا بازگردد؟ عمر گفت: آری عبدالله بن عمر گفت: آیا اگر چوپان گوسفندانت را فراخواندی، آیا دوست نداری کسی را به جانشینی خودش تعیین کند تا زمانی که برگردد؟ لذا عمر تصمیم گرفت شورای شش نفری جهت انتخاب رهبر تشکیل دهد.

آیا معاویه بن ابی‏سفیان ترس آن را دارد که امت محمد را همچون گوسفنداان بدون شبان رها کند و لذا به جانشینی یزید وصیت می‏کند؟ ولی رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم نسبت به آینده‏ی امت خود بی‏تفاوت بود و این ترس را نداشت؟ «تاریخ طبری، ج 6، ص 170».

آیا ممکن است رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم اسلام نوپا و امت مسلمان را رها ساخته باشد و آنان را همچون گوسفندان بدون شبان به حال خود واگذاشته باشد؟ هرگز بلکه او به فرمان خدا وصیت کرده و جانشین خود را تعیین نموده.

خداوند متعال به رسولش می‏فرماید:

(یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته...).

«ای پیامبر آنچه از جانب پروردگار به سوی تو نازل شده ابلاغ کن و اگر نکنی پیامش را نرسانده‏ای و خدا تو را از گزند مردم نگاه می‏دارد...»[2].

اگر بخواهیم در اینجا احادیثی را که در مورد وصیت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام آمده است ذکر کنی و در این باره به تفصیل سخن گوئیم دهها جلد کتاب خواهد شد ولی به عنوان نمونه به ذکر یک حدیث و به قطره‏یا از دریا اکتفا می‏کنیم:

ابن شهرآشوب در «مناقب آل ابی‏طالب» ج 3 ص 47 به نقل از کتاب «الولایه» تالیف محمد بن جریر طبری روایت می‏کند که سلمان فارسی گفت: به رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سمل گفتم یا رسول‏الله هیچ پیامبری نبوده جز آنکه وصی و جانشین داشته، پس وصی و جانشین شما کیست؟ فرمود: وصی و خلیفه من و بهترین کسی که من پس از خود به جا می‏گذارم آنکه دیون مرا می‏پردازد و به وعده‏ها من عمل می‏کند (اگر به کسی وعده داده‏ام که به او چیزی را بدهم او آن را خواهد داد) علی بن ابی‏طالب است.

محقق ارجمند جناب آقای سید عبدالزهراء حسینی خطیب در کتاب ارزشمند «مصادر نهج‏البلاغه و اسانیده» (ج 162 -142) بیش از هفتاد حدیث از کتابهای اهل‏سنت نقل کرده که در آن لفظ وصی و وصایت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام آمده است.

و همچنین علامه امینی قدس سره در کتاب معتبر «الغدیر» نام دهها کتاب را که تالیف برخی از آنها پیش از تولد سید رضی رحمه‏الله بوده از قرن اول هجری تاکنون به نام «الوصیه» و «الولایه» تالیف شده ذکر نموده است.

آیا بعد از این همه احادیث اشعار و کتابهایی که قبل از زمان سید رضی رحمه الله و پس از آن پیرامون وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آمده است هیچ عاقلی به خود اجازه می‏دهد که چنین شبهه‏ای را مطرح کند و بگوید: نهج‏البلاغه سخنان سید رضی است چونکه او اول کسی است که از وصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام سخن گفته.[3].

بنابراین، این شبهه نیز ناتمام است.

 

1. «اثر التشیع فی الادب العربی»، ص 56 و «الامام علی» تالیف احمد زکی صفوت ص 131.

2.سوره‏ی مائده، آیه‏ی 67.

3.1- البته پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با وصی و جانشین خود این عهد و پیمان را بسته بود که آماده‏ی پیمان‏شکنی و خیانت امت باشد و اینکه امامت او را نخواهند پذیرفت.

خطیب بغدادی در تاریخ بغداد (ج 11 ص 216) به سند خود از امیرالمومنین علیه‏السلام نقل کرده که فرموده: «از آنچه پیامبر با من عهد کرده این است که پس از من به تو خیانت خواهد شد (مما عهد الی النبی صلی الله علیه و آله و سلم ان الامه ستغدر بک من بعدی) حاکم در مستدرک ج 3 ص 142 -140 پس از نقل این حدیث آن را صحیح شمرده است و حدیث دیگری را نقل کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه‏السلام فرمود: «پس از من مشکلات فراوانی خواهی داشت علی علیه‏السلام گفت: آیا دینم سالم خواهد بود؟ فرمود: «آری همراه با سلامت دینت می‏باشد» حاکم و ذهبی این حدیث را صحیح شمرده‏اند.

علامه‏ی امینی رحمه‏الله در «الغدیر» ج 7 ص 173، از «کنوز الدقائق» تالیف مناوی ص 188 نقل کرده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به علی علیه‏السلام فرمود: یا علی پس از من تو گرفتار خواهی شد ولی با آنان نجنگ.

برای اطلاع بیشتر به کتابهای ذیل مراجعه شود: «المراجعات» تالیف سید شرف‏الدین «اصل الشیعه و اصولها» تالیف کاشف العظاء، «عقائد الامامیه» تالیف محمد رضا مظفر، «ثم اهتدیت» تالیف تیجانی و...

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:8 توسط پاسخگو ||

نهج‏البلاغه دارای سجع و قافیه‏ی خاصی است ...........

نهج‏البلاغه دارای سجع و قافیه‏ی خاصی است و مشتمل بر تقسیمات عددی است نظیر «الاستغفار علی سته معان» (استغفار بر شش معنی است) و همچنین «الایمان علی اربع دعائم...» ایمان بر چهار پایه استوار است و مانند آن و کسی در صدر اسلام با آن آشنائی نداشته و پس از سپری شدن دوران جاهلیت و شکوفائی ادبیات عربی جدید در دوران عباسی و شهرت آن میان مردم. سید رضی کتاب نهج‏البلاغه را بر این منوال تالیف کرده است.[1].

پاسخ: با سجع و قافیه سخن گفتن اگر طبیعی و بدون تکلف باشد و روان و سلیس بوده و بر مستمع گران نیاید دلیل بر فصاحت و بلاغت و از محسنات کلام به شمار می‏آید و اگر با سجع و قافیه سخن گفتن عیب و نقص کلام می‏بود پس چرا قرآن کریم و احادیث نبوی و کلمات بسیاری از فصیحان و بلیغان عرب مشتمل بر آن است.

در قرآن کریم برخی از سوره‏ها دارای آهنگ و وزن عجیبی است نظیر سوره‏ی والشمس، والذاریات، والطور، والنجم و...

و همچنین بسیاری از سخنان رسول‏اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دارای سجع و قافیه‏ی خاصی است.

نظیر فرموده‏ی آن حضرت: (الا ادلکم علی خیر اخلاق الدنیا و الاخره؟ تصل من قطعک و تعطی من حرمک و تعفو عمن ظلمک). (تحف العقول ص 45)

و نیز فرموده: (افشو السلام و اطعموا الطعام و صلوا الارحام و صلوا باللیل و الناس نیام

و از رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل شده که فرموده: قیس بن ساعد الایادی گفته است:

(ایها الناس اسمعوا وعوا، من عاش مات و من مات فات و کل ما هو آت آت، لیل داج و نهار ساج و سماء ذات ابراج)

بنابراین با سجع و قافیه بودن نهج‏البلاغه دلیل قوت اسناد آن است و نه دلیل ضعف آن. و همچنین وجود تقسیمهای عددی در نهج‏البلاغه موجب هیچ اشکالی نیست زیرا در صدر اسلام اینگونه تقسیمها در سخنان فصیحان و بلیغان متعارف بوده و در بسیاری از احادیث نبوی نظیر آن نقل شده است از آن جمله:

در ارشاد القلوب دیلمی ص 233، آمده است: رسول‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموده: (سته اشیاء حسنه و لکنها من سته احسن، العدل حسن و هو من الامراء احسن و الصبر حسن و هو من الفقراء احسن...) «شش چیز خوب است ولی آنها از شش گروه بهتر است:

عدالت خوب است و آن از حاکمان بهتر است و صبر خوب است و آن از مستمندان بهتر است و پرهیزگاری خوب است و آن از دانشمندان بهتر است و سخاوتمندی خوب است و آن از ثروتمندان بهتر است و توبه خوب است و آن از جوانان بهتر است و حیا (عفت) خوب است و آن از زنان خوبتر است».

و در حدیث دیگری آمده است: (معشر المسلمین ایاکم و الزنا ففیه ست خصال(

ای مسلمانان از زنا بپرهیزید همانا در آن شش خصلت است، سه خصلت آن در دنیا و سه خصلت در آخرت، اما آنچه در دنیا است:

1- آبرو را می‏ریزد. 2- فقر می‏آورد. (موجب تهیدستی می‏شود) 3- عمر را کوتاه می‏کند. و اما آنچه در آخرت است:

1-موجب خشم و غضب الهی است. 2- باعث سختگیری در حساب روز قیامت است. 3- عذاب آتش ابدی را در پی دارد.

در تحف العقول نیز حدیثی را می‏خوانیم که در بیان بیست و چهار خصلت آمده که در آن برای هر خصلت چندین ویژگی و علامت ذکر شده است.

در احادیث بسیار دیگری اینگونه تقسیمهای عددی آمده است کسانی که طالب آنها می‏باشند به کتاب «الخصال» تالیف شیخ صدوق رحمه‏الله و «المواعظ العددیه» مراجعه کنند.

لازم به ذکر است آنچه از این قبیل تقسیمها در نهج‏البلاغه آمده دارای سند معتبر و متواتر است، بنابراین، این شبهه نیز ناتمام است

«اثر التستیع فی الادب العربی»، ص 56. و «الامام علی» تالیف احمد زکی صفوت ص 131

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:18 توسط پاسخگو ||

طولانی بودن برخی از خطبه‏ها و نامه‏های نهج‏البلاغه مانند خطبه‏ی اشباح و خطبه‏ی قاصعه و عهدنامه‏ی مالک‏اشتر و... و چونکه چنین سخنرانیها و نامه نگاریهای طولانی در صدر اسلام مرسوم نبوده بنابراین در انتساب آن به امیرالمومنین علیه‏السلام تشکیک می‏شود.[1].

پاسخ:

طولانی بودن سخنرانی و یا کوتاه بودن آن و همچنین همیشه یکنواخت صحبت کردن، چیزی نیست که نیاز به حدیث و دستورالعمل صحبت کردن، چیزی نیست که نیاز به حدیث و دستورالعمل داشته باشد و در صدر اسلام سخنرانان همه رقم سخن می‏گفتند برخی بیشتر طولانی و کمتر کوتاه و برخی برعکس آن و این شخص سخنران بوده که بر اطاله‏ی سخن یا کوتاه سخن گفتن برحسب شرایط تصمیم می‏گرفته است.

و حتی خود کسانی که این شبهه را مطرح کرده‏اند به این حقیقت معترفند که هیچ دلیلی بر نفی خطبه‏های طولانی ندارند و می‏گویند:

«ما هیچ وقت نمی‏گوئیم که طولانی بودن خطبه به این اندازه از نظر عقلی ممنوع است...»

بلکه «جاحظ» در (البیان و التبیین ج 1 ص 50) می‏گوید: «روایت کرده‏اند که قیس بن خارجه بن سنان، روزی از صبح تا شب خطبه خواند و هیچ یک از سخنانش تکراری نبود نه در لفظ و نه در معنی».

زکی مبارک در «النثر الفنی» جلد 1 ص 59 می‏گوید: سحبان وائل[2]. همان سخنرانی که طولانی بودن سخنرانیهایش معروف بوده و گاهی نصف روز سخنرانی می‏کرده و در عین حال خطبه‏های کوتاهی نیز از او نقل شده است.

بنابراین خطیبان- در صدر اسلام و پس از آن تا زمان حاضر- طبق فطرت و بر اساس شرایط زمانی و مکانی بر اطاله‏ی سخن یا کوتاهی آن تصمیم می‏گرفتند.

خطبه‏ها و نامه‏های علی بن ابی‏طالب علیه‏السلام نیز همین گونه بوده است

[گاهی همچون عهدنامه‏ی مالک‏اشتر در اثر شرایط حاکم بر مصر مصلحت بر اطاله‏ی سخن است و گاهی شرایط اقتضا می‏کند که کوتاه سخن گوید.

و جاحظ می‏گوید: «عمر اهل خطبه‏های طولانی نبود و صاحب خطبه‏های طولانی علی بن ابی‏طالب است» پس این شبهه و اشکال نیز نادرست است.

1.        نقل از «اثر التشیع الادب العربی»، ص 66.

2.        یکی از سخنرانان معروف زمان معاویه که در شام می‏زیست

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6:16 توسط پاسخگو ||

قدر

1 - چه امورى در شب قدر مقدر مى شود؟

در پاسخ اين سؤ ال ، كه چرا اين شب ، شب قدر ناميده شده ؟ سخن بسيار گفته اند، از جمله اينكه :

1 - شب قدر به اين جهت ((قدر)) ناميده شده كه جميع مقدرات بندگان در تمام سال در آن شب تعيين مى شود، شاهد اين معنى سوره دخان است كه مى فرمايد: انا انزلناه فى ليلة مباركة انا كنا منذرين فيها يفرق كل امر حكيم : ما اين كتاب مبين را در شبى پر بركت نازل كرديم ، و ما همواره انذار كننده بوده ايم ، در آن شب كه هر امرى بر طبق حكمت خداوند تنظيم و تعيين مى گردد (دخان - 3 و 4).

اين بيان هماهنگ با روايات متعددى است كه مى گويد: در آن شب ، مقدرات يكسال انسانها تعيين مى گردد، و ارزاق و سرآمد عمرها، و امور ديگر، در آن ليله مباركه تفريق و تبيين مى شود.

البته اين امر هيچگونه تضادى با آزادى اراده انسان و مساءله اختيار ندارد، چرا كه تقدير الهى به وسيله فرشتگان بر طبق شايستگيها و لياقتهاى افراد، و ميزان ايمان و تقوى و پاكى نيت و اعمال آنها است .

يعنى براى هر كس آن مقدر مى كنند كه لايق آن است ، يا به تعبير ديگر زمينه هايش از ناحيه خود او فراهم شده ، و اين نه تنها منافاتى با اختيار ندارد

و بلكه تاءكيدى بر آن است .

2 - بعضى نيز گفته اند آن شب را از اين جهت شب قدر ناميده اند كه داراى قدر و شرافت عظيمى است (نظير آنچه در آيه 74 سوره حج آمده است ما قدروا الله حق قدره آنها قدر خداوند را نشناختند).

3 - گاه نيز گفته اند به خاطر آن است كه قرآن با تمام قدر و منزلتش بر رسول والا قدر، و به وسيله فرشته صاحب قدر نازل گرديد.

4 - يا اينكه شبى است كه مقدر شده قرآن در آن نازل گردد.

5 - يا اينكه كسى كه آن شب را احياء بدارد صاحب قدر و مقام و منزلت مى شود.

6 - يا اينكه در آن شب ، آنقدر فرشتگان نازل مى شوند كه عرصه زمين بر آنها تنگ مى شود، چون تقدير به معنى - تنگ گرفتن نيز آمده است مانند و من قدر عليه رزقه (طلاق - 7).

جمع ميان تمام اين تفسيرها در مفهوم گسترده ((ليلة القدر)) كام لا ممكن است هر چند تفسير اول از همه مناسب تر و معروف تر است .

2 - شب قدر كدام شب است ؟

در اينكه ليلة القدر در ماه رمضان است ترديدى نيست ، چرا كه جمع ميان آيات قرآن همين معنى را اقتضاء مى كند، از يكسو مى گويد: قرآن در ماه رمضان نازل شده (بقره - 185) و از سوى ديگر مى فرمايد: در شب قدر نازل گرديده (آيات مورد بحث ).

ولى در اينكه كدام شب از شبهاى ماه رمضان است ؟ گفتگو بسيار است ، و در اين زمينه تفسيرهاى زيادى شده ، از جمله شب اول ، شب هفدهم ، شب نوزدهم ، شب بيست و يكم ، شب بيست و سوم ، شب بيست و هفتم ، و شب بيست و نهم . ولى مشهور و معروف در روايات اين است كه در دهه آخر ماه رمضان و شب

بيست و يكم يا بيست و سوم است ، لذا در روايتى مى خوانيم كه در دهه آخر ماه مبارك پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) تمام شبها را احيا مى داشت و مشغول عبادت بود.

و در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه شب قدر شب بيست و يكم يا بيست و سوم است ، حتى هنگامى كه راوى اصرار كرد كدام يك از اين دو شب است و گفت : اگر من نتوانم هر دو شب را عبادت كنم كدام يك را انتخاب نمايم ؟! امام (عليه السلام ) تعيين نفرمود، و افزود، ما ايسر ليلتين فيما تطلب : چه آسان است دو شب براى آنچه مى خواهى !. <11>

ولى در روايات متعددى كه از طرق اهل بيت (عليهمالسلام ) رسيده است بيشتر روى شب بيست و سوم تكيه شده ، در حالى كه روايات اهل سنت بيشتر روى شب بيست و هفتم دور مى زند.

در روايتى از امام صادق (عليه السلام ) نيز نقل شده كه فرمود:

التقدير فى ليلة القدر تسعة عشر، و الابرام فى ليلة احدى و عشرين و الامضاء فى ليلة ثلاث و عشرين .

تقدير مقدرات در شب نوزدهم ، و تحكيم آن در شب بيست و يكم ، و امضاء در شب بيست و سوم است <12>  و به اين ترتيب بين روايات جمع مى شود.

ولى به هر حال حالهاى از ابهام شب قدر را به خاطر جهتى كه بعدا به آن اشاره مى شود، فرا گرفته است .

3 - چرا شب قدر مخفى است ؟

بسيارى معتقدند مخفى بودن شب قدر در ميان شبهاى سال ، يا در ميان شبهاى

ماه مبارك رمضان براى اين است كه مردم به همه اين شبها اهميت دهند، همانگونه كه خداوند رضاى خود را در ميان انواع طاعات پنهان كرده تا مردم به همه طاعات روى آورند، و غضبش را در ميان معاصى پنهان كرده تا از همه بپرهيزند، دوستانش را در ميان مردم مخفى كرده تا همه را احترام كنند، اجابت را در ميان دعاها پنهان كرده تا به همه دعاها رو آورند، اسم اعظم را در ميان اسمائش مخفى ساخته تا همه را بزرگ دارند، و وقت مرگ را مخفى ساخته تا در همه حال آماده باشند.

و اين فلسفه مناسبى به نظر مى رسد.

4 - آيا شب قدر در امتهاى پيشين نيز بوده است ؟

ظاهر آيات اين سوره نشان مى دهد كه شب قدر مخصوص زمان نزول قرآن و عصر پيامبر اسلام (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) نبوده ، بلكه همه سال تا پايان جهان تكرار مى شود. تعبير به فعل مضارع (تنزل ) كه دلالت بر استمرار دارد، و همچنين تعبير به جمله اسميه ((سلام هى حتى مطلع الفجر)) كه نشانه دوام است نيز گواه بر اين معنى است .

بعلاوه روايات بسيارى كه شايد در حد تواتر باشد نيز اين معنى را تاءييد مى كند.

ولى آيا در امتهاى پيشين نيز بوده است يا نه .

صريح روايات متعددى اين است كه اين از مواهب الهى بر اين امت مى باشد، چنانكه در حديثى از پيغمبر اكرم (صلى اللّه عليه و آله و سلّم ) آمده است كه فرمود: ان الله وهب لامتى ليلة القدر لم يعطها من كان قبلهم : خداوند به امت من شب قدر را بخشيده و احدى از امتهاى پيشين از اين موهبت برخوردار نبودند. <13>

در تفسير آيات فوق نيز بعضى از روايات دلالت بر اين مطلب دارد.

5 - چگونه شب قدر برتر از هزار ماه است ؟

ظاهر اين است كه بهتر بودن اين شب از هزار ماه ، به خاطر ارزش عبادت و احياى آن شب است ، و روايات فضيلت ليلة القدر و فضيلت عبادت آن كه در كتب شيعه و اهل سنت فراوان است اين معنى را كاملا تاءييد مى كند.

علاوه بر اين ، نزول قرآن در اين شب ، و نزول بركات و رحمت الهى در آن ، سبب مى شود كه از هزار ماه برتر و بالاتر باشد.

در حديثى از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه به على بن ابى حمزه ثمالى فرمود: فضيلت شب قدر را در شب بيست و يكم و بيست و سوم بطلب ، و در هر كدام از اين دو يكصد ركعت نماز بجاى آور، و اگر بتوانى هر دو شب را تا طلوع صبح احيا بدار و در آن شب غسل كن .

((ابوحمزه )) مى گويد: عرض كردم : اگر نتوانم ايستاده اين همه نماز بخوانم ؟

فرمود: نشسته بخوان ، عرض كردم : اگر نتوانم ؟ فرمود: در بستر بخوان ، و مانعى ندارد در آغاز شب خواب مختصرى بكنى و بعد مشغول عبادت شوى ، درهاى آسمان در ماه رمضان گشوده است ، و شياطين در غل و زنجيرند، و اعمال مؤ منين مقبول است و چه ماه خوبى است ماه رمضان ؟!. <14>

6 - چرا قرآن در شب قدر نازل شد؟

از آنجا كه در شب قدر سرنوشت انسانها براى يكسال ، بر طبق لياقتها و

شايستگيهاى آنها، تعيين مى شود، بايد آن شب را بيدار بود، و توبه كرد و خودسازى نمود و به درگاه خدا رفت و لياقتى بيشتر و بهتر براى رحمت او پيدا كرد.

آرى در لحظاتى كه سرنوشت ما تعيين مى شود نبايد انسان در خواب باشد، و از همه چيز غافل و بى خبر كه در اين صورت سرنوشت غمانگيزى خواهد داشت ! قرآن چون يك كتاب سرنوشت ساز است ، و خط سعادت و خوشبختى و هدايت انسانها در آن مشخص شده است بايد در شب قدر،! شب تعيين سرنوشتها، نازل گردد، و چه زيبا است رابطه ميان قرآن و شب قدر؟ و چه پر معنى است پيوند اين دو با يكديگر؟

7 - آيا شب قدر در مناطق مختلف ، يكى است ؟

مى دانيم آغاز ماه هاى قمرى در همه بلاد يكسان نيست ، و ممكن است در منطقهاى امروز اول ماه باشد و در منطقه ديگرى دوم ماه ، بنابراين شب قدر نمى تواند يكشب معين در سال بوده باشد، چرا كه فى المثل شب بيست و سوم در مكه ممكن است شب بيست و دوم در ايران و عراق باشد، و به اين ترتيب قاعدتا هر كدام بايد براى خود شب قدرى داشته باشند، آيا اين با آنچه از آيات و روايات استفاده مى شود كه شب قدر يك شب معين است سازگار است ؟!

پاسخ اين سؤ ال با توجه به يك نكته روشن مى شود و آن اينكه :

شب همان سايه نيم كره زمين است كه بر، نيم كره ديگر مى افتد، و مى دانيم اين سايه همراه گردش زمين در حركت است ، و يك دوره كامل آن در بيست و چهار ساعت انجام مى شود، بنابراين ممكن است شب قدر يك دوره كامل شب به دور زمين باشد، يعنى مدت بيست و چهار ساعت تاريكى كه تمام نقاط زمين

را زير پوشش خود قرار مى دهد شب قدر است كه آغاز آن از يك نقطه شروع مى شود و در نقطه ديگر پايان مى گيرد (دقت كنيد).

خداوندا! به ما آنچنان بيدارى و آگاهى عطا كن كه از فضيلت ليلة القدر بهره كافى گيريم .

پروردگارا! چشم اميد ما به لطفت دوخته است مقدرات ما را بر وفق آن تعيين فرما.

بارالها! ما را از محرومان اين ماه قرار مده كه محروميتى از آن بالاتر نيست .

آمين يا رب العالمين

 

برگرفته از تفسیر نمونه

در تفسیر سوره قدر

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 6:42 توسط پاسخگو ||


دست نوشته های قبلی من




ازدواج ام کلثوم
رفتارشناسى خليفه دوم
اخبار گذشتگان و امم سابقه
بیان اوصاف طاووس، مورچه، خفاش در نهج البلاغه
وصایت و وصیت- و وصی بودن علی بن ابی‏طالب
نهج‏البلاغه دارای سجع و قافیه‏ی خاصی است ...........

قدر
رمضان
اعتراض به صحابه و توهین در نهج البلاغه

هری پاتر
قرآن
شانه درمانی
معنای رمضان
عربی بودن قرآن
فهم قرآن
مناسبت های ماه رجب از ۱۲

تاثیر نماز در طول عمر
پرسمان شماره ۷
پرسمان شماره 6
فوائد طبی حرکات نماز
پرسمان قرآنی شماره 5
پرسمان قرآنی شماره 4
پرسمان قرآنی شماره ۳
پرسمان قرآنی شماره 2
پرسمان قرآنی شماره 1

بازدید کننده گرامی .مطالب موجود در این پایگاه از منابع مختلف(کتاب ها ونرم افزار ها و ....)جمع آوری شده است
منوی اصلی

درباره وبلاگ

با عرض سلام و خوش آمد گوی به شما بازدید کننده گرامی

با تبلیغات منفی و گسترده علیه مذهب شیعه تصمیم گرفته شد که این پایگاه راه اندازی شود و شبهات جمع آوری یا سوالات مطرح شده را پاسخ دهیم .
عزیزان در صورت داشتن سوالاتی می توانند از طریق ایمیل مطرح نمایند و پاسخ دریافت کنند


دست به قلم ها


لینک دوستان ما

پاسخ به پرسش های دینی
جامعه المصطفی العالمیه
السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین علیه السلام
حوزه آنلاین
پایگاه شیخ محمد جواد فاضل لنکرانی
پایگاه مذهبی عترت
نهر حکمت
طراح قالب های مذهبی
دل نوشته
تبسم ظهور
محبان العباس
هیئت طاووس اهل الجنة قم
شيعه اهل سنت واقعي
درگاه پاسخ گوي به مسائل ديني
پاسخگو
دانشكده اصول دين
اناشيد(سروده ها)
استاذنا
شيعه مذهب برتر
احادیث و روایات
نجوا12
یک نفر طلبه
مقاومت اسلامی لبنان
جامع ترین سایت ضد وهابیت
لینک باکس مذهبی

مطالبی در مورد

موضوعات سایت

نهج البلاغه
شبهه پیرامون حضرت محمد (ص)
شبهه پیرامون علي (ع)
شبهه پیرامون فاطمه (س)
شبهه پیرامون امام حسن
شبهه پیرامون امام حسین
شبهه پیرامون امام سجاد
شبهه پیرامون امام باقر
شبهه پیرامون امام صادق
شبهه پیرامون امام كاظم
شبهه پیرامون امام رضا
شبهه پیرامون امام جواد
شبهه پیرامون امام هادي
شبهه پیرامون امام عسكري
شبهه پیرامون امام مهدي
معصوم شناسی
امام شناسی
شیعه شناسی
پیام های عاشورا
سوالات پیرامون شیطان
پرسش و پاسخ مهدویت
پرسمان قرآنی
سوالات حدیثی
متفرقه
نکته ها ی جالب
مقالات
سوال وپرسش در مورد امامت
تقویم(هجری قمری)
رمضان

متفرقه





Powered by WebGozar

« ارسال برای دوستان »
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

Powered by ParsTools
تماس با ما


b-s-m-d

پاسخگو

b-s-m-d

http://b-s-m-d.blogfa.com

بانک سوالات و شبهات دینی

بانک سوالات و شبهات دینی

بانک سوالات و شبهات دینی

با عرض سلام و خوش آمد گوی به شما بازدید کننده گرامی

با تبلیغات منفی و گسترده علیه مذهب شیعه تصمیم گرفته شد که این پایگاه راه اندازی شود و شبهات جمع آوری یا سوالات مطرح شده را پاسخ دهیم .
عزیزان در صورت داشتن سوالاتی می توانند از طریق ایمیل مطرح نمایند و پاسخ دریافت کنند

بانک سوالات و شبهات دینی

Designed by VAHHABI.IR